تبليغاتX
كلك‌پيرا
 
ترجمه این مصاحبه به همراه خبر کتاب تازه ای از جویس کارول اوتس روز پنجشنبه ۹ خرداد در کارگزاران چاپ شد. هردو مطلب را اینجا میخوانید:
 
 
نور رو به خاموشی در شب های وحشی
 
 
برندا واینپل: جویس كارول اوتس را اگر با كلیشه نویسندگان در تصور عوام یعنی آدمی تندمزاج، خشك، الكلی و عصبانی، مقایسه كنی، اصلا نویسنده‌منش نیست. اوتس بیش از 50 داستان نوشته و منتقدی خستگی‌ناپذیر است. مولف مقالات، نمایشنامه‌ها و مجموعه خاطرات بسیار است و تحت دو اسم مستعار، تریلر‌های روان‌شناسی هم می‌نویسد. اوتس نه تنها شباهتی به این كلیشه‌ها ندارد، بلكه از آنها بیزار هم هست. وی اصطلاح «پاتوگرافی» فروید را رندانه علیه بیوگرافی نویسنده‌هایی به كار می‌گیرد كه كاری جز عیاشی‌های بی‌فایده نمی‌كنند. اما همین كم‌كاری و تنبلی روشنفكری موضوع مجموعه داستان تازه‌اش؛ «شب‌های وحشی» هم هست كه عنوانش را از شعر امیلی دیكینسون وام گرفته است. این چند داستان‌ به تصویر تخیلی و خلاقانه روزها (یا شب‌ها)ی آخر زندگی دیكینسون و چهار نویسنده دیگر، یعنی ادگار آلن پو، مارك توآین، هنری جیمز و ارنست همینگوی می‌پردازند. كتاب متمایزی است، پاتوگرافی خلاقیت و كهولت و رابطه پیچیده و اضطرب‌‌آورِ این دو است. همینگوی‌ِ اوتس در روز مرگش می‌گوید «صبح‌هایی كه آدم كار كردنش نمیاد صبح‌های طولانی‌ای می‌شن.» در داستان «پدربزرگ كلمنس و كوسه‌ماهی، 1906» به مارك توآین 70 ساله‌ای برمی‌خوریم كه از اینكه مدام به فراخور بی‌شمار «خانم‌های خوش‌لباس» نقش عوض كند، خسته شده است. توآین بی‌حوصله می‌ترسد هیچ‌وقت نتواند شاهكار ادبی ننوشته‌اش را تمام كند، در عوض خودش را با تملق‌گویی دخترمدرسه‌ای‌ها دلمشغول می‌كند كه دختر ناكامش «سوزی» را به یادش می‌آورند. آنها را با خود به كلوپ آكواریوم می‌برد كه خودش تنها بزرگسال در آنجاست و دخترها را كوسه‌ماهی‌های خود می‌خواند، به آنها سنجاق‌های لعابی میناكار هدیه می‌دهد و محترمانه به هتل پلازا می‌برد، برایشان بلیط «دریاچه قو» می‌خرد و نامه‌های بی‌‌شمار شهوتی رد و بدل می‌كنند. در عوض دخترها نشاط روزهای نوشتنش را به او برمی‌گردانند، یا حداقل خودش این‌طور فكر می‌كند. او فریاد می‌زند «هیچ‌كس نمی‌فهمه یه نویسنده، یه نویسنده محبوب پرفروش چطور باید كار كنه.» اما وقتی پدربزرگ كلمنس می‌فهمد كه آخرین كوسه‌ماهی دست‌آموزش دختر بالغ و رسیده 16 ساله‌ای است، دیگر جواب نامه‌های روزافزون سوزناكش را نمی‌دهد. دختر دچار كم اشتهایی است و به خودش گرسنگی می‌دهد تا كوچك‌تر به نظر برسد و استخوان‌های مچ دستش از شدت سوء تغذیه هر روز بیشتر شبیه گنجشككی می‌شوند. اما اشتباه نكنید، «شب‌های وحشی» مجموعه‌ داستان‌های اخلاقی درباره حوائج بشری هم هست. هنری جیمزِ ساخته و پرداخته اوتس در داستان «استاد در بیمارستان سنت بارتُلمی. 1916-1914» هم میان جوان‌ها و زخمی‌ها دنبال منبع الهام خودش می‌گردد، البته به شیوه‌ای سالم‌تر از توآین. اوتس جیمز را به بدجنسی تمام این طور توصیف می‌كند «جنتلمن گوشتالوی 71ساله‌ای كه خودش را با احتیاطی وسواسی حمل می‌كند»، «مثل هامپتی دامپتی كه نگران است یكهو چیزی ازش در برود»، جیمز داوطلبی غیرنظامی در لندن است كه از سربازان معلولی كه تازه از جبهه جنگ برگشته‌اند پرستاری می‌كند. جیمز می‌كوشد با توزیع شكلات و میوه و مجلدهای نازكی از اشعار تنیسون و براونینگ (هرچیزی غیر از اشعار ویتمن!) میان رزمندگان آسیب‌دیده بخش 6 كه او را كسی جز آقای سالخورده داوطلب خدمت نمی‌بینند از عذاب وجدان معافیت از شركت در جنگ‌‌های داخلی آمریكا به بهانه جراحت پشتش رها شود. اما حضور این مردان زخمی و خونی اهل نیوكاسل و لیورپول و مارگیت كه پسرك‌هایی بیش نیستند استاد را جانی تازه می‌بخشد، تحریك می‌كند و سرانجام سكوی پرواز او به بهشتی از احساسات نفسانی و الفت اخلاقی می‌شود. اوتس با ترسیم اینگونه اقامت جیمز در بیمارستان و توجه سرسخت و كم‌وبیش شهوت‌بار او به تیمار زخم‌های سرگشاده‌ و اجساد در حال فساد در واقع او را به جرم حضورش خارج از گود و در حاشیه امن هنر تروتمیزش سرزنش می‌كند: «در تمام نوشته‌های استاد حتی یك لگن مریض هم دیده نمی‌شود.» اما حالا جیمز برافروخته و مشتاقانه زمین بیمارستان را جارو می‌زند و انگار اوتس تلویحا می‌گوید كه سبك «متصنع و خوش‌آراسته‌» او هم نیاز به رفت و روب دارد. جیمز اظهاراتی («تنها هنر پایدار است و هرچیز دیگر تصادفی و بی‌اهمیت») در دفتر خاطراتش می‌نویسد كه گویی به او الهام شده‌اند و گویی می‌خواهد «شرح‌حال‌نویسان سال‌های پس از خود» را گمراه كند؛ اوتس با این كار می‌كوشد نشان دهد كه مواد اصلی و واقعی هنر، یا به گفته دیكینسون «صمغ و قهوه ذهن» هنرمند، از دست دقیق‌ترین محققان هم می‌گریزد. همینگوی در داستان «پاپا در كچام، 1961» در حالی كه مشغول پر كردن تفنگ ساچمه‌ای تازه‌اش است، می‌گوید: «حقیقی‌ترین زندگی را همیشه باید پنهان داشت.» در اینجا اوتس تجسمی از آخرین افكار پارانویای پاپا همینگوی ارائه می‌كند؛ افكار عجیبی كه فقط یك نویسنده دیگر ممكن است به آنها دست پیدا كند و در داستان سوررئال «پو پس از مرگ، یا فانوس دریایی» اوتس داستانی ناتمام از پو را كه به شكل خاطرات روزانه ساختگی نوشته شده‌اند دستمایه كارش قرار می‌دهد و آنها را به مجموعه خاطرات تب‌دار این شاعر تبدیل می‌كند؛ خاطراتی كه درست از روز مرگ او آغاز می‌شوند. در «شب‌های وحشی» هنر شاید پایدار باشد، اما مرگ نزدیك است و انسان‌ها به شكل زننده‌ای معماگونه‌اند. این مسئله بیش از همه در تخیلی‌ترین و جنون آمیزترین داستان این مجموعه یعنی «دیكینسون رپلی‌لوكس» خود را نشان می‌دهد. اوتس با تمسك به فراست طعنه‌آمیز، امیلی دیكینسون را در نقش مانكنی ماشینی بازمی‌آفریند، یكی از همان بازنمایی‌های گرافیكی ورزشكاران و هنرمندان مشهور كه هر آمریكایی می‌تواند در آینده‌ای نزدیك جهت لذت شخصی و استفاده خانگی بخرد و به خانه ببرد. اما وقتی زوج كله‌شق و اجاق‌كورِ كـریم مدل دیكینسون را كه اندازه‌اش كوچك‌تر شده با 20 درصد تخفیف می‌خرند و به خانه می‌برند درست مانند بقیه شرح‌حال‌نویسان و منتقدان و طرفداران دیكینسون از شناخت این پرنده كوچك عاجز می‌شوند. دیكیسنون رازآلود، خاموش و زیرك است؛ معمایی است كه هیچ‌ چیز از آن نمی‌فهمند. دیكینسون به رمز و كنایه سخن می‌گوید، به سوالات خانم كریم جواب‌های غیرصریح می‌دهد و مخصوصا آقای كریم را به كل نادیده می‌گیرد و او یك شب در اوج جنون شهوانی سركوب‌شده‌اش به او تجاوز می‌كند؛ عملی استعاری كه گویی سرانجام همه مفسران و محققان تقلیلگر با او كرده‌اند.
 
مصاحبه با جویس کارول اوتس
 
یك‌شنبه 6 آوریل 2008 جویس كارول اوتس در آستانه 70 سالگی مصاحبه‌‌ای با جفری اسمالدن از نشریه اخبار كلمبوس دیسپچ انجام می‌دهد. جان آپدایك او را برجسته‌ترین «زن نویسنده» آمریكا خوانده و مایكل دیردا «زن یكه‌تاز این عرصه» می‌نامد. اولین كتابش مجموعه داستان كوتاهی بود كه در 1963 منتشر شد و از آن زمان اوتس بیش از 700 داستان كوتاه و 35 رمان و بیشمار مقاله، شعر و نمایشنامه تحریر كرده است. تازه‌‌ترین اثر او مجموعه داستانی است با عنوان شب‌های وحشی! داستان‌هایی از آخرین روزهای پو، دیكینسون، توآین، جیمز و همینگوی. رمان بعدی او در ژوئن امسال به بازار می‌آید. در فوریه امسال ریموند اسمیت همسر اوتس پس از 48 سال زندگی مشترك با او درگذشت. به این بهانه مصاحبه‌ای نوشتاری با او ترتیب دادیم.
 

مجموعه داستان اخیر شما به تصویر تخیلی آخرین روزهای حیات نویسندگانی مشهور می‌پردازد. چطور به این موضوع رسیدید؟
سال‌ها پیش از من خواستند تا مختصری از شرح حال همینگوی را بنویسم. اما علاقه چندانی به بیوگرافی رسمی و طرح جزئیات زندگی نداشتم و بنابراین از پروژه صرف نظر كردم. به این فكر می‌كردم كه من اگر بودم چطور می‌نوشتمش و این شد كه دقیقا با داستان «پاپا در كچام: 1961» كارم را شروع كردم؛ یعنی صحنه آخر زندگی همینگوی. موضوعی بود كه عمیقا درگیرم كرد، قوی و مداخل بود. می‌دانستم كه همیشه دلم می‌خواست یك روز درباره همینگوی بنویسم... همینطور سال‌ها ایده نوشتن ادامه متنی را داشتم كه در یك ورق كاغذ با عنوان «فانوس دریایی» لابه‌لای كاغذهای آلن پو بعد از مرگش پیدا شده‌بود. همیشه هم دلم می‌خواست درباره سم كلمنس و دختربچه بازی‌هایش بنویسم... . فكر كردم اگر روی آخرین سال‌ها و روزهای زندگی اینها تمركز كنم، یعنی دورانی كه هیچ چیزش روشن و معین نیست و دستمایه دراماتیك خوبی هم دارد، همه این موضوعات جذاب خوب كنار هم می‌نشینند.


عنوان مجموعه داستان شما از اول شعر دیكینسون «شب‌های وحشی! شب‌های وحشی!» گرفته شده كه معمولا آن را شعری درباره اشتیاق می‌دانند. چه چیز این شعر به‌خصوص برای شما جالب است و آن را چطور به خواست خود در اتمام این مجموعه داستان مرتبط می‌دانید؟
همه این داستان‌ها درباره شب‌هایی وحشی‌اند - و شوق و هوسی ناتمام. آرزوی تجربه چیزی تعریف ناشده و شاید غیرقابل دسترسی كه به نظر من در كنه‌ِ این تنازع خلاق نهفته است و از همین روست كه نویسنده‌ها و شاعران بعد از تكمیل اثرشان دچار مالیخولیا می‌شوند. شعر دیكینسون زیباست و برآمده از خودِ درونی شخصیت اوست.


یكی از منتقدان BOOKLIST شب‌های وحشی را مجموعه داستانی خوانده كه به شكل متهورانه‌ای ویرانگر است و به تخریب شخصیت‌های موجه نقب زده است. به این انتقاد چطور پاسخ می‌دهید؟
من فكر نمی‌كنم تصویرهایی كه ساختم چهره موجه این شخصیت‌ها را نقب زده بلكه به آنها بسط و عمق هم داده است. احساس می‌كنم تصویر هنری جیمز مردی پرحرارت، دلسوز و بخشنده و پرجرأت را ترسیم می‌كند كه كمتر كسی در او دیده است یا از كارهای داوطلبانه او در بیمارستان‌های لندن در جنگ جهانی اول خبر داشته است. من تعمدا می‌خواستم تصاویر سم كلمنس و همینگوی تراژیك باشند.
داستانتان درباره زن و شوهری كه یك مدل زنده امیلی دیكینسون می‌خرند و در خانه مثل یك حیوان دست‌آموز به راهش می‌اندازند مضحك و غم‌انگیز است. می‌خواستید در این داستان به‌خصوص به چه چیزی برسید؟
آثار امیلی دیكینسون فوق‌العاده‌اند و زندگینامه او به شكل غریبی با دستاوردهای ادبی‌اش همخوانی دارد، نویسندگان دیگر او را دارای استعدادی ذاتی می‌دانند. از این داستان اقتباسی نمایشی شده كه وجه مضحك/ سوررئال آن را پررنگ‌تر می‌كند و شكاف عظیمی را كه بین این نابغه شاعر و میزبانان او در گلدرز گرین وجود دارد، به نمایش می‌گذارد.


كنجكاوم بدانم در سال 2008 درباره طرح روزنوشت‌های شخصی‌تان چه برنامه‌ای دارید. در پایان روزنوشت‌های طولانی و تاثیرگذار خود درباره والدینتان كه هردو مرحوم شده‌اند، نوشته‌اید «هیچ‌وقت قادر نیستم بار دیگر اینها را بخوانم، اصلا چرا می‌نویسمشان؟» حالا كه 25 سال از آن سوال گذشته چطور به آن جواب می‌دهید؟
میل به نوشتن در دفتر خاطرات روزانه مثل میل به نیایش در روان انسان ریشه دارد. ما یادداشت می‌كنیم تا آنچه را كه هست واضح‌تر ببینیم، حتی اگر آنچه را نوشته‌ایم دیگر نخوانیم، یا نخواهیم آن احساسات بار دیگر در ما برانگیخته شوند. نیاكان ما به روش‌های طبیعی‌تری نیایش می‌كردند، در كلیسا، خاطراتشان را می‌نوشتند. در حالی كه ما در عصری شتاب‌زده به سرعت پیش می‌رویم بی‌آنكه پشت سرمان را نگاه كنیم. روزنویسی زندگی را اعتلا می‌دهد، فرد را وامی‌دارد تا از نمای نزدیك به آن نگاه كند و بیشتر دركش كند. در این لحظه از زندگی‌ام من از نگه‌داشتن روزنوشت‌های رسمی فاصله گرفتم و در عوض ایمیل‌هایم را نگه می‌دارم، نامه‌های طولانی و اغلب جالبی كه با دیگران رد و بدل می‌كنم. این تبادل ایمیل خرده‌ژانر تازه ادبیات است، محشر است!


در روزنوشته‌هایتان خودتان را «تنبل» و حتی «دائما سست و مست» خوانده‌اید و با این حال شما دهه‌هاست به‌شكل تعجب‌برانگیزی پركارید. آیا هنوز هم این تناقضات در شما وجود دارند؟
از زمان مرگ غیرمنتظره شوهرم واقعا نیروی چندانی ندارم. تقریبا همیشه خسته‌ام و شب‌های بی‌خوابی وحشتناكی را می‌گذرانم. پس شاید زمان انرژی ناتمام من به سر آمده... حالا تنها زندگی می‌كنم، انگار مركز ثقلی ندارم یا اكسیژن كم می‌آورم... آزادیِ تنها بودن چیز غم‌انگیزی است. همسرم اصلا درگیر زندگی ادبی من نبود، بیشتر نوشته‌هایم را نمی‌خواند، فقط بعضی نقدهای مقتضی را می‌خواند ری در مقام ویراستار چشمان تیزبینی داشت. ما بیشتر وقت‌ها در این خانه با هم بودیم، در اتاق‌های كار جداگانه‌مان و وقت غذا و پیاده‌روی عصرانه و دوچرخه‌سواری و اجتماعات عمومی همدیگر را می‌دیدیم. ری هیچوقت در زندگی حرفه‌ای من مداخله نكرد، نظر نمی‌داد و به بیشتر نقد و بررسی‌ها و مقاله‌هایی كه درباره من بودند اعتنایی نمی‌كرد. ما بهترین دوست‌ها و محرم اسرار هم بودیم، البته من سعی می‌كردم تا وقتی مجبور نشدم ری را با اخبار بد و ناخوشایند آزار ندهم.


در یكی از مقاله‌هاتان پروسه نویسش خود را تلاش در رسیدن به نوعی حس «تسخیرشدگی» خوانده‌اید. می‌شود بیشتر توضیح دهید؟
«نمی‌دانم می‌خواهم به تسخیرشدگی برسم یا نه؛ من فقط احساس می‌كنم تسخیرشده‌ام و نوشته‌هایم نتیجه این احساس است، شاید نوعی روش تطهیر نفس است. فكر نمی‌كنم كه نوشتن یا هر نوع هنری اگر تا حدودی «تسخیر» نشده نباشد، بتواند قدرت حسی لازم را داشته باشد‌.


من شیفته طرز استفاده به‌خصوص نقطه‌گذاری شما هستم؛ دونقطه‌ها، سه‌نقطه‌ها، علامت تعجب، خط‌فاصله‌هایی كه پشتشان ویرگول می‌گذارید و امثال آن. رویكرد خاصی به استفاده از نقطه‌گذاری دارید كه شاگردانتان از آن پیروی ‌می‌كنند؟
نه. من مخصوصا شاگردانم را به طرز استفاده خاصی از نقطه‌گذاری‌ها تشویق نمی‌كنم. چنین افراط‌های سبكی اگر در كار باشد، بعدها وارد حرفه نویسنده‌ می‌شود.
من متن‌های داستانی می‌نویسم كه از فیلتر «صدا»ی شخصیت گذشته‌اند. وقتی می‌گویید نقطه‌گذاری من طرز بخصوصی دارد، منظورتان این است كه بعضی از شخصیت‌های من خودشان را به طرق بسیار بخصوصی بیان می‌كنند، مثل شخصیت‌های نمایش. این نوشتار من نیست، صدای من همانی است كه الان در متن این مصاحبه می‌بینید. اما مثلا وقتی داری شخصیتی چون ادگار آلن پو را احضار می‌كنی، نیازی به عرف زبانی خاصی نیست.

شما سال‌ها معلم ادبیات و نویسندگی بوده‌اید، به قدمت سال‌های نویسندگی‌تان یعنی چیزی حدود 50 سال. جاناتان زفران فوئر شاگرد سابق شما در پرینستون و نویسنده جوان و مطرح امروز با كتاب همه چیز روشن‌است شما را اولین كسی می‌داند كه او را تشویق كردید تا نویسندگی خودش را جدی دنبال كند. دوست دارم بدانم چه خصوصیت‌هایی در او دیده بودید.
جاناتان زفران فوئر اولین و تنها شاگرد نویسنده من بود كه شخصا به والیدینش نامه نوشتم و گفتم چه آینده درخشان و امیدواركننده‌ای در انتظارش است. دقیقا نمی‌دانم چه چیز باعث این شد. من در طول این سال‌ها شاگردان بااستعداد دیگری هم داشتم. اما هركسی می‌توانست قابلیت‌های بخصوص جاناتان را ببیند .


چه موضوعات یا مشغولیت‌هایی موجب شده تا اشكال مختلف خشونت را اغلب در آثار خود بیاورید؟
من به این اصل معتقدم كه زندگی غم‌انگیز است، تاریخ غم‌انگیز است؛ ممكن است در مجامعی ارزشمند و پرمعنی زندگی كنیم و در خانواده خود به خوشی سر كنیم. اما اغراق نیست اگر بگوییم كه تاریخ جهان به خون آغشته است و جنگ در میان انواع بشر پایانی ندارد... در واقع در نوشته‌هایم خشونت نسبتا كمی دیده می‌شود و هرچه هست توجه به عواقب خشونت است و اینكه چطور افراد، مخصوصا زن‌ها و كودكان سعی می‌كنند زنده بمانند و قوی‌تر شوند.


آیا خواننده‌ها می‌توانند خود واقعی شما را لابه‌لای داستان‌هایتان پیدا كنند؟
هنری جیمز در جمله معروفی گفته تنها جای پیدا كردن خود نویسنده در اثرش است، چیزی كه نویسنده را نویسنده می‌كند اثرش است و این مسئله‌ای صرفا زبانی است. داستان‌های من خیلی متنوع‌اند، شخصیت‌هایم مجموعه وسیعی از افراد را شامل می‌شود، به سختی بتوان گفت من یكی از آنهایم.


در رمان جدیدتان خواهرم، عشقم: داستان محرمانه اسكایلر رمپایك منتظر چه چیزی باشیم؟
داستان درباره آمریكایی‌هایی است كه در جایی كه من «چكیده جهنم» می‌خوانم، زندگی می‌كنند، مخصوصا دخترها و پسرهای آدم‌های بدنام.


اولین كتابتان 45 سال پیش منتشر شده و تا دو ماه دیگر 70 ساله می‌شوید. آینده را برای خود چطور می‌بینید؟
در حال حاضر از مرگ شوهرم بی‌حس و حالم و روحیه‌ام را باخته‌ام. در آینده چیزی برای خودم نمی‌بینم. دست‌كم آینده‌ای كه برایم خوشبختی بیاورد، نمی‌بینم. ازدواج من، عشقم به شوهرم، اول آن وارد زندگی‌ام شد و بعد نویسندگی‌ام. در حال حاضر نویسندگی با مرگ شوهرم برایم جذابیتی ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط فرزانه دوستی  | 



كارگزاران / پنج‌شنبه 18 بهمن 1386:

 


جيمز گراهام بالارد متولد 15 نوامبر 19۳0 در شانگهاي چین در زمره نويسندگان تواناي انگليسي و از جمله اعضاي برجسته موج نوي ژانر علمي تخيلي است. بالارد در ایران هم به واسطه فیلم های اقتباسی از او و هم رمان های «برج»، امپراتوري خورشيد، و مجموعه داستان منطقه مصيبت‌زده شناخته شده.

 

بالارد آنقدر در ژانر داستان نويسي خود خاص و شناخته شده است كه بسياري از دوستداران ادبيات فضاهاي و موقعيت هاي زندگي روزمره شان را كه به آثار او شباهت دارد، فضاهاي بالاردي مي نامند.

 

«تصادف» را حتما به ياد ميآوريد. فيلمي جنجال برانگيز ساخته ديويد كراننبرگ کارگردان کانادايي كه برگرفته از رماني از بالارد به همين نام بود، يا «امپراتوري خورشيد» (1984) و «شب‌هاي كوكائين» (1996) از ديگر كارهاي موفق او هستند. دنياي بالارد دنياي مدرنتيه‌ي ضدآرماني، مناظر مصنوعي ساخت دست انسان و تاثيرات رواني توسعه محيطي، اجتماعي و تكنولوژيك بر انسان مستاصل معاصر است.

 

دوران جواني جيمز گراهام بالارد به اعتراف خود او حاصل تجربه، لمس و مشاهده نزديك مرگ بوده، مرگي كه از ويرانه‌هاي به يغما‌رفته‌ي جنگ تا كالبدشكافي اجساد همه‌جا جاري و ساري است و بالارد در اثر اتوبيوگرافيك تازه خود با نام «معجزات زندگي: شانگهاي تا شپرتون» به مرور خاطرات آن مي‌پردازد. اين كتاب قرار است در اوايل ماه ميلادي جاري (4 فوريه) روانه بازار كتاب شود، به اين بهانه به خواندن قسمت‌هايي از خاطرات بالارد در اين كتاب مي‌نشينيم.



 

گزيده‌اي از كتاب «معجزات زندگي» (2008) اثر جيمز گراهام بالارد (1930-)


 


برخلاف بيشتر دانشجوها وقتي براي اولين بار به كالج كينگ مي‌رفتم كمبريج را به خوبي مي‌شناختم. اگر كمبريج را اول بار در سال 1949 نديده بودم شايد خيلي بيشتر از آن دست‌گيرم مي‌شد. در واقع به محض رسيدنم به آنجا مي‌خواستم تركش كنم.
.

دو سال را در آنجا به خواندن آناتومي، فيزيولوژي و پاتولوژي گذراندم. سالن تشريح مركز جاذبه همه مطالعات پزشكي بود. پاگذاشتن به آن تالار عجيب با سقف كوتاه كه چيزي بين كلوپ شبانه و كشتارگاه بود تجربه‌اي ترسناك به نظر مي‌رسيد. لاشه‌ها به رنگ زرد مايل‌به‌سبز آغشته به فرمالئيد لخت و عور به پشت افتاده بودند و پوستشان پر از جاي زخم و كوفتگي بود، سخت مي‌شد آنها را انسان تصور كرد گويي به تازگي از رو صليب گرونوالد[1] پايين كشيده بودندشان. چند دانشجو تو گروه من بودند كه نتوانستند منظره اجساد مرده را تاب بياورند و به ناچار از تحصيل انصراف دادند، اما تجربه كالبدشكافي به همان اندازه براي من هم طاقت‌فرسا بود. با اين‌كه شصت سال گذشته هنوز هم فكر مي‌كنم كه آن دو سال آناتومي از مهم‌ترين سال‌هاي زندگي من بود و كمكم كرد بخش عمده‌اي از تخيلاتم را شكل دهم.

.

قبل از جنگ در شانگهاي و در طول آن هم جسدهاي بسياري ديده بودم، بعضي‌شان كاملن نزديك من افتاده بودند، مثل خيلي‌هاي ديگر پاسخ‌هاي احساسي خودم را با اين عبارت كه «وحشتناك است اما به شكل غمگيني جزئي از زندگي است» خاموش مي‌كردم. و حال يعني تنها چند سال بعد داشتم كالبد انسان‌هاي مرده را تشريح مي‌كردم، لايه هاي پوست و چربي را مي‌بريدم تا به ماهيچه‌هاي زير آنها برسم و بعد اينها را جدا كنم تا اعصاب و رگهاي خوني پيدا شوند. به طريقي داشتم كالبدشكافي خودم را به همه چيني‌هاي مرده‌اي كه اجسادشان را دراز به دراز كنار جاده‌ ديده بودم پيوند مي‌زدم. درحالي كه به كشف دنياي وسيع و رمزآلود بدن انسان مشغول بودم گويي جستجوي احساسي يا حتي اخلاقي در گذشته خود مي‌كردم.

.

بيشتر لاشه ها متعلق به پزشك‌هايي بود كه بدنشان را براي كالبدشكافي اهدا كرده بودند. يك لاشه زن هم بود، زني ميانسال با آرواره‌هاي قوي كه سر تاسش به وضوح زير نور مي‌درخشيد. بيشتر دانشجوهاي پزشكي مذكر از او دوري مي‌كردند. هيچ كدام ما تا آن زمان هيچ زن زنده يا مرده‌ي برهنه‌اي را به سن مادر خود نديده بوديم. اقتدار خاصي تو صورتش بود كه شايد از جنس اقتدار يك متخصص كهنه‌كار زنان يا پزشك عمومي بود. من جذب او شده بودم البته نه به نيات مشهود جنسي؛ پستان‌‌هايش در بافت چربي‌مانند روي قفسه سينه‌اش فرو نشسته بود، و خيلي از دانشجوها فكر مي‌كردند مرد است. فريفته‌ي زخم‌هاي كوچك روي بازوانش و پينه‌‌هايي كه شايد از دوران كودكي رو دستهاش بسته بود شده بودم، سعي مي‌كردم زندگيش را در ذهنم بازسازي كنم، سالهاي طولاني‌ش را به عنوان دانشجوي پزشكي، اولين عشق‌بازيهايش، ازدواج و بچه‌هايش. يك روز صورت شكافته ي او را در قفسه كنار سرهاي ديگر ديدم. لايه‌هاي برهنه‌ي ماهيچه تو صورتش مثل ورق‌هاي مصحفي قديمي بودند، مثل يك دست ورق در انتظار بر خوردن در حياتي تازه.

. 

سالهايم در اتاق تشريح برايم اهميت بسيار داشتند چون به من آموختند كه اگرچه مرگ پايان است، تخيل انساني و روح انسان مي‌تواند بر فساد كالبد خود فائق شود. داستانهاي من هم به نحوي تشريح آسيب‌‌هايي است كه در شانگهاي و بعدها در دنياي بعد از جنگ شاهد بوده‌ام، از تهديد جنگ هسته‌اي گرفته تا ترور پرزيدنت كندي، از مرگ همسرم تا خشونتي كه فرهنگ صرفا تفريح‌گراي آخرين دهه هاي قرن بيستم همرها آورده بود. يا شايد دو سالي كه در اتاق تشريح گذراندم طريقي ناخودآگاه بوده براي زنده نگهداشتن خاطرات شانگهاي. به هر حال وقتي دوره آناتومي خود را تمام كردم مهلتم در كمبريج هم به واقع به آخر رسيده بود. آنجا خاطرات بسياري به من بخشيده بود، از احساسات رازآلودم به پزشك‌هاي مرده كه گويي به نوعي به كمكم آمده بودند و سرمايه عظيمي از استعاره هاي كالبد انساني به من بخشيدند كه در سراسر دنياي داستانيم جاري شدند.

.

در مقام مقايسه زندگي كالج چون صحنه نمايش فولكلوري سراسر مجلل و عجيب و جالب بود. من از قايقراني در رودخانه، بازي تنيس، نوشتن داستان كوتاه، و مست كردن با پرستارهاي آدن بروك كه به من چيزهايي آموختند كه حتي آموزه‌هاي اتاق تشريح هم به پايشان نمي‌رسد لذت فراوان مي‌بردم.

.

زن‌هاي جوان جذابي بودند و برخي‌شان زندگي‌هاي عياشانه‌اي داشتند (با سرنگ‌هايي رو ميز كنار تخت‌شان!)

من هم مثل هركس ديگري به تماشاي فيلمهاي بسياري مي‌رفتم. از تريلرهاي پرهيجان امريكايي با آن عكسهاي سياه و سفيد بيانگر و فضاي تفكربرانگيزشان، از داستان‌هاي بيگانگي‌ازخود و خيانتهاي عاطفي لذت مي‌بردم. همان وقت هم متوجه ظهور نوع جديدي از فرهنگ عامه‌پسند شده بودم كه روي جامعه‌ستيزي پنهان مخاطبان خود بازي مي‌كرد و درواقع اگر مي‌خواست موثر واقع ‌شود بايد همان رگه جامعه ستيزي از از مخاطبانش بيرون مي‌كشيد. شركت داوطلبانه‌ي وجه جامعه ستيز مخاطب در واقع تعريف كلي مدرنيسم است. اما اين با تعريف اف آر ليويس از رمان به عنوان نقد اخلاقي اجتماع مردود مي‌شود. من به يكي از سخنراني‌هايش رفتم و به ياد دارم كه به دانشجوي انگليسي كه مرا با خود برده بود مي‌گفت «خيلي مهم است كه به به تماشاي مردان تي (يك فيلم نوآر كلاسيك) بروي». آن زمان خيلي نامعقول به نظر مي‌رسيد اما الان نه.

.

وارسيتي، هفته‌نامه دانشجويي مسابقات سالانه داستان كوتاه نويسي برگزار مي‌كرد و داستان من با عنوان «ظهر قاهر» كه تلاشي به سبك همينگوي بود جايزه اول اشتراكي را در سال 1951 برد. به پدرم گفتم مي‌خواهم پزشكي را رها كنم و نويسنده شوم. خوشش نيامد مخصوصن كه هيچ تصوري از چگونگي تحقق رويايم نداشتم. سرانجام تصميم گرفت كه ادبيات انگليسي بخوانم، كه افتضاح‌ترين طريق ممكن براي آماده‌سازي يك فرد در حرفه‌ي نويسندگي است، و پدر هم به درستي شكش برده بود. توانستم جايي در كالج كوئين مري دانشگاه لندن براي خودم دست و پا كنم و در اكتبر 1951 آغاز به تحصيل دوره كردم.

.

يك سال را در كالج كوئين مري خوش گذراندم. در تيوب‌هاي لندن با آدمهايي كه سر كار خود مي‌رفتند همسفر مي‌شدم و تصور مي‌كردم كه خودم هم شغلي دارم. از اختلاط اجتماعي دانشجويان هم خوشم مي‌آمد. آنها از هر پيشينه‌ي قابل تصوري آمده بودند، و نگاه‌هاي كاملن متفاوتي به هرچيز داشتند. همگي باهوش بودند، چيزي كه در ميان دانشجويان ليسانس كمبريج وجود نداشت، و عقايد و ايده‌هاي بديعي درباره جهان عرضه مي‌كردند. وقتي گفتم در چين به دنيا آمده‌ام و در طول جنگ پناهنده شده‌ام طوري با اين مسئله برخورد كردند انگار گفته باشم در كرجي ماهي‌گيري در درياي شمالي يا در يك فانوس دريايي متولد شده‌ام.

.

دوره آموزش انگليسي جالب بود اما داستان مدرن هيچ نقشي در آن نداشت و در پايان سال اول تصميم به رها كردن آن گرفتم. تلاش‌هايم در جهت نوشتن رماني تجربي به كلي شكست خورد. بايد از نهادهاي آكادميك دوري مي‌كردم و لازم بود از وابستگي مالي به والدينم هم رها شوم، حسي كه مطمئنم آنها هم در آن شريك بودند. آنها شديدا مخالف اميدهاي من به نويسندگي حرفه‌اي بودند و من خصومت آنها فرسوده ام مي‌كرد.

مشكلم اين بود كه فرمي را كه مناسب من باشد پيدا نمي‌كردم. پرواز همچنان مجذوبم مي‌كرد، و كم‌كم متوجه تبليغاتي براي دوره آموزش كوتاه‌مدتي در آر اي اف شدم. دوره آموزشي پرواز در كانادا بود و به جذابيت آن مي‌افزود. تغيير فضا از لندن خاكستري و پرازدحام به فضاهاي گسترده‌ي كانادا به من زمان كافي مي‌داد تا اميدوارانه تخيل خود را محكي بزنم. تازه 23 سالم شده بود اما هيچ نشاني از آغاز حرفه ام به عنوان داستان‌‌نويس نبود.

.

در پاييز 1954 در يكي از خطوط دريايي امپرس قايق مي‌رانديم، و بعد يك ماه را در يكي از پايگاههاي آر سي اي اف نزديك لندن اونتاريو كه خيلي از آبشار نياگارا دور نبود گذرانديم. همگي مشتاق به آغوش كشيدن شيوه زندگي امريكاي شمالي بوديم. وقتي كه اولين برف مي‌باريد به پايگاه آموزشي خود در موس جاو واقع در استان ساسكاچوان رسيديم و فكر مي‌كنم وقتي در بهار بعد آنجا را ترك كردم هنوز برف مي‌باريد. طبيعت وحشي برف و يخ بهترين جا براي مدرسه‌ي پرواز نبود. براي مدتهاي مديدي هيچ كاري براي انجام نداشتيم مگر اين كه در اتاقهاي پرواز بنشينيم و مجله بخوانيم و برف را تماشا كنيم كه رو باندهاي فرودگاه فرو مي‌نشست. گهگاه گوزني شمالي (موس) از روي حصار پيرامون‌مان جستي مي‌زد و چهارنعل در غبار مي‌تاخت. در آن ساختمان آشفته و راحت كه واقعن هتلي چهارستاره بود كنار منظره پنجره‌ها مي‌نشستم و برف را تماشا مي‌كردم كه به موازاتِ يخ‌باد روي افق كشيده مي‌شد.   

.

با وقت زيادي كه رو دستم مانده بود شروع به نوشتن چند داستان كوتاه كردم و سعي كردم آنقدر خود را مشغول مطالب خواندني كنم كه به ادامه كار وادارم كند. بيشتر كاغذپاره‌هايي كه تو ايستگاه پيدا مي‌شد تريلرهاي عامه پسند و داستانهاي جنايي بودند، اما يك نوع داستان بود كه جايي زيادي به خود اختصاص داده بود. و آن داستان علمي‌تخيلي بود كه آن زمان داشت به رونق و شكوفايي بعد از جنگ خود مي‌رسيد. من غير از سري داستانهاي باك راجرز و فلاش گوردون زمان كودكيم در شانگهاي چيز زيادي از اين دست نخوانده بودم. بعدها دريافتم كه بيشتر نويسندگان حرفه‌اي علمي‌تخيلي چه امريكايي و چه انگليسي از دوران نوجواني طرفداران جدي آن بوده اند و از نوجواني مبادرت به نوشتن داستان علمي‌تخيلي كرده بودند. من يكي از معدود آدم‌هايي بودم كه خيلي دير به سراغ اين داستان آمده بودند. تا اواسط دهه پنجاه چيزي حدود بيست مجله علمي‌تخيلي با فروش ماهانه در امريكا و كانادا وجود داشت و بهترينشان رديف مجلات موس‌جاو بود.

.

اينها را برداشتم و حريصانه شروع به خواندن كردم. در اينها شكلي از داستان را يافتم كه درباره امروز بود و اغلب به اندازه آثار كافكا مبهم و رمزآلود بنظر مي‌رسيد. جهاني را بازمي‌شناخت كه تحت سلطه ي تبليغات مصرفي و دولتهاي دموكراتيكي بود كه به روابط عمومي مستحيل مي‌شدند. اين دنياي اتوموبيل‌ها، ادارات، بزرگراهها، خطوط هوايي و سوپرماركت‌هايي بود كه ما به واقع در آنها مي‌زيستيم اما جايشان تماما در ادبيات جدي ما خالي بود. هيچ كس در رماني از ويرجينيا وولف باك بنزين ماشينش را پر نمي‌كرد. هيچ كس در سارتر يا توماس مان پول سلماني نمي‌داد. هيچ كس در رمانهاي بعداز جنگ همينگوي هرگز نگران تاثيرات تماس طولاني با تهديدات جنگ هسته‌اي نبود.  

.

اين فكر خود به اندازه كافي مضحك بود و آن موقع همانقدر عبث به نظر مي‌رسيد كه امروز. نويسندگان ادبيات داستاني جدي يك ويژگي برجسته را به اشتراك داشتند – داستان آنها در ابتدا و بيش از هر چيز ديگر درباره خودشان بود. «خود» در قلب مدرنيسم قرار داشت و حال رقيب قدرتمندي پيدا كرده بود، «دنياي روزمره» كه به همان اندازه متشكل از سازه‌هاي روانشناختي بود، و درست به همان اندازه مستعد انگيزش‌هاي روانكاوانه و رازآلود. داستان علمي تخيلي به كاوش همين قلمرو به واقع فجيع نشسته بود، جامعه مصرف‌كننده‌اي كه ممكن بود هر آن تصميم بگيرد يك روزه آشويتسي ديگر يا هيروشيمايي ديگر بسازد.

.

از همه اينها گذشته ژانر علمي تخيلي نوعي سرزندگي و نيروي حركت داشت. بدون هيچ برنامه قبلي دريافتم كه اين همان زمينه‌اي است كه بايد واردش شوم . اين همان فرم ادبي بود كه در آن پيروزي با ابتكارعمل بود و وسعت عمل زيادي هم به نويسندگانش مي‌داد. مي‌توانستم سرعت بالاي تغييرات در امريكا و كانادا را ببينم و آن تغيير به سرعت داشت به بريتانيا هم مي‌رسيد. مي‌خواستم در جستجوي آسيب‌شناسي جامعه مصرفي، چشم اندازهاي تلويزيوني و رقابت‌ بر سر سلاح‌هاي هسته‌اي داستان علمي‌تخيلي را وطني كنم. قاره‌اي بسيط و دست نخورده از امكانات داستاني پيش رو داشتم. يا آن زمان وقتي به فرودگاه ساكت با باندهاي خالي‌اش كه تا بي‌نهايت سفيد برف امتداد پيدا كرده بود اين طور مي‌انديشيدم.



J G Ballard
ج ج بالارد در ۱۹۵۸ مقابل رمان تجربی اش که درباره بیل بردها می نوشت ...
عکس: مری بالارد


[1] Grünewald- نقاش دوران رنسانس كه به خاطر تابلوهايش از مسيح مصلوب معروف بود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط فرزانه دوستی  | 

HOME
.jpg" border="0">
ABOUT EMAIL کارنامک حآمیم: مشق شعر کلک پیرا: تاملات ف دال درباره ادبیات، هنر، نقد و جهانی که دارد کوچک می شود تصویرسازی، نقاشی، و عکاسی های ف دال THRESHOLD QUARTERLY Venus and Adonis

همه حقوق اين وبلاگ متعلق به ف. دال و کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع ممكن است .

All Rights Reserved 2005-2008 © by Farzaneh Doosti outsider.blogfa.com