تبليغاتX
كلك‌پيرا

هنوز به دنیا نیامده بودم که نازی با سرنوشت من یکی شد. وقتی به نزدم آوردند از خوشگلی می درخشید. چشمهایش آبی بودند و باز و بسته می شدند. حرف نمی زد فقط چشمهاش رو باز و بسته می کرد. پیراهن بلند طلایی تنش بود که همه جاش تور دوزی شده بود، دستکش و کفشهاش هم سفید مامانی بودند. موهای طلاییش رو دورش می ریخت و به من لبخند می زد. اما خوشبختی مان زیاد طول نکشید. اولین بار که نازی رو شستم موهاش وزوزی شد و دیگه صاف و قشنگ نشد. هربار که سرش رو شونه می کردم دسته دسته از موهاش کنده می شد. داداشم که دوسالش شد نازی رو به چشم دشمن می دید. لباسهاش را با کنجکاوی کند و تمام بدنش را با خودکار تتو کرد! روی پیشانی بلند و برجسته اش هم داغ گذاشت. در جریان جنگ جهانی سوم (در دنیای بامزی ها ما جنگ جهانی سوم هم داشتیم)، نازی یک دستش رو از دست داد! همه اینها را تحمل می کرد و هر وقت دردش می گرفت چشماش رو می بست. اما داداشم به چشمهاش هم رحم نکرد! (با دو میله داغ به رسم اروپاییها چشمهاش را درآورد) نازی خم به ابرو نیاورد. یک لباس چیت گلی گلی براش دوختم که گلهای سرمه ای داشت، با یک شلوار گشاد سیاه، یک بقچه از روسری و پتو... اینها هم به چوب زد و انداخت دوشش و از پیشمان پناه برد به غاری که زیر شوفاژ پنهان شده بود! سالها گذشت و نازی که حالا تقریبا طاس شده بود کم کم از یاد برادرم رفت. یک روز که از مدرسه به خانه آمدم نازی را دیگر ندیدم. بعد از او هیچ عروس کوچکی را به زندگیم راه ندادم...

 

 

 

......................................................................................................

اينهم يك خبر نه چندان جديد از عروسكهاي فولّا - بر وزن ملّا - در بين دختركهاي عرب كه بسيار هم مورد استقبال قرار گرفته است:

 

fulla and barbie

در سالهاي اخير، عروسكهاي باربي از قفسه بسياري از مغازه‌هاي خاورميانه غيبشان زده‌است. و به جاي آنها، فولا عروسكي با چشمان سياه كه همانطور كه سازندگانش ادعا مي‌كنند، "ارزشهاي اسلامي" را با خود به همراه دارد... عروسك محبوب فولا در حالي در ميان اعراب به فروش مي‌رسد كه عبايه‌اي مشكي يا سربندي سفيد به سر دارد و كت بلندي پوشيده‌آست. اما زير اين لباسهاي "عفيف"، فولا اخرين مد لباسها را به تن دارد. دختران جوان درگير شخصيت اين عروسك شده‌اند، و والدين سنتي هم كه از خريدن باربي براي دخترانشان وحشت داشتند، حال با رضايت تمام براي عروسكي "عفيف" هزينه مي‌كنند كه جانماز كوچك نمدي صورتي رنگش را هم زير بغل دارد! دختربچه هايي كه دوست دارند مثل عروسكشان لباس بپوشند، حال مي‌توانند جانماز اندازه خودشان و چادرمقنعه نماز را به رنگ صورتي محبوبشان در بازار پيدا كنند.

اقاي عابدين مي‌گويد مسئله فقط حجاب گذاشتن بر سر عروسكهاي باربي نيست. بلكه بايد شخصيتي را بيافرينيد كه بچه‌ها و واليدن بتوانند با آن ارتباط برقرار كنند. وي مي‌گويد تبليغ ما پر از پيامهاي مثبت درباره فولا است. فولا صادق و درستكار، مهربان، و باتوجه است، و به پدر و مادرش احترام مي‌گذارد...البته بررسي تاثير فولا به زمان بيشتري احتياج دارد. معان عبدالسلام، داعيه‌دار حقوق زنان در سوريه معتقد است كه فولا نشانه‌اي از روند رو به رشد كانزروتيسم اسلامي در سراسر خاورميانه است...فولا درستكار مهربان و غمخوار است و به والدينش احترام مي‌گذارد، فولا هيچ شباهتي به باربي دروغگو، خائن، سرد، و بي حرمت روسپي صفت ندارد!!!

منبع: نيويورك تايمز

در پست بعدي به بررسي پديده عروسك بومي خواهم پرداخت و مقايسه بين اين دخترك عرب ملّا و دارا و ساراي ايران خواهم داشت. مرا از نظرات خود اگاه كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:7  توسط فرزانه دوستی  | 

فمنیسم در امریکا تا سال 2003

سرانجام کتاب فمنیسم در امریکا تا سال ۲۰۰۳ به چاپ سوم رسید.

این کتاب که به سفارش دبیرخانه همایش سراسری زنان نهاد رهبری صورت گرفته و بنده نیز سهم کوچکی در تدوین مطالب و ترجمه آن داشتم، تلخیص و ترجمه ای است از پنج کتاب اخیر که به نقد بقایای فمنیسم و مسیر آتی آن در امریکا می نشیند و از نقطه نظرهای اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و تحلیل موقعیت هسته خانواده در امریکا به معایب و ناکارامدیهای فمنیسم امریکایی می پردازد.

اطلاعات بیشتر در خصوص این کتاب را می توانید در اینجا دنبال کنید.

در ترجمه کتاب خود که عنوان انگلیسی آن A Lesser Life بود و آنرا به «معیشت محقر» برگرداندم کوشیدم کاملا بی طرف عمل کنم. اگرچه این ترجمه ابتدا از صافی تلخیص کننده کتاب گذشت و سپس به محک نهاد رهبری سوده شد.

اما شخصا می پندارم در این کتاب صرفا به عواقب عملکرد هدفمند فمنیستهای رادیکال از منظر اخلاقی پرداخته و جنبه های مشترک با «فمنیسم اسلامی» پررنگ شده اند. اگرچه این عمل را درجای خود ارزشمند می دانم اما اعتقاد ندارم که همه دستاوردهای فمنیسم را می توان با یک چماق کوفت و نقد کنشگرای نظریه پردازانی چون هلن سیزو و ژولیا کریستوا را که براستی بنای کاوش «نوشتار زنانه» را نهادند نادیده گرفت.

از طرفی آنها که آشنای فن اند بخوبی می دانند که دوران فمنیسم کهن سر آمده و راه نظریه و فلسفه اکنون بسوی «هویت جنسی» سو گرفته است. مبحثی که دیگر به شعارهای پوک «برابری زن و مرد» پشیزی ارزش نمی نهد و در عوض هدفی عالیتر در پیش دارد و آن کنکاش زیربنای اجتماعی و ایدئولوژیک هر جامعه انسانی و کشف نحوه شکل گیری و تولید هویت جنسی هر فرد - یا بهتر بگوییم «کارکرد»های جنسی فرد در نتیجه فرهنگ است .

با اینحال هیچ کتابی نیست که به یک بار خواندن نیارزد. خواندن آنرا به شما علاقمندان به فمنیسم. جامعه شناسی هویت. سیاست و قدرت. و مخصوصا آنها که بدرستی برای هویت «مرد» در تندباد زنگرایی افراطی امریکایی احساس خطر می کنند توصیه می کنم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:25  توسط فرزانه دوستی  | 

III- WITCH

ساحره

 

قابله ها، زنان درمانگر، و زنان خردمند در جوامع بدوی از احترام بسیار برخوردار بودند. در اروپای قرون وسطی ، قابله ها به دانش داروسازی پیچیده و پر تجربه ای از گیاهان دارویی طبیعی دست پیدا کرده بودند و به مداوای بیماران می پرداختند. اما با سازمان یافتن تدریجی نهادهای ویژه طبابت ، زنان در این مجموعه راهی پیدا نکردند و خود بخود کنار گذاشته شدند. در کتاب Malleaus Maleficarum، نوشته به سال 1486 میلادی که در واقع کتابچه راهنمای نحوه شکار ساحره ها به شمار می آمد، امده است «اگر زنی بدون مطالعه در علم طب، جسارت به مداوای بیماران کند، یک ساحره است و باید هلاک شود». اما از آنجا که زنها تا پیش از اواخر قرن نوزدهم مجاز به تحصیل طب نبودند، بدیهی است که مطالعه طب نیز بر آنان حرام بوده است. در قرن شانزدهم میلادی حرکتی رسمی مبنی بر انهدام جادوگری و جادوگران آغاز گردید، که به متعاقب آن هر زن غیرعادی که در زمره منحرفین دسته بندی می شد محکوم و ناگزیر از شکنجه و مرگ بود. مری دالی در کتاب Gyn/Ecology این دوران را دورانی «بی رحم» توصیف می کند که هدفی جز پاکسازی جامعه از زنانی که خارج از حیطه قدرت مردسالارانه زندگی می کرده اند – چون پیردخترها و مطلقه ها – نداشته است. در متن اجتماعی امروزه، این اصلاح بسیاری از معانی مغرضانه و شوم خود را از دست داده است. رواج مذهب «ویکا» wicca که ادعای اصلی آن برپایی اصل تسلط زنانه است، از سوی بسیاری پذیرفته شده است و در حوضه مطالعات فمنیسم نیز «ساحره» بعنوان قهرمان طغیان زنانه بحساب می آید. همانگونه که در مقاله الن سیکسو و کاترین کلمنت با عنوان «آن مقصر» آمده است «ساحره ... فضای غیرقابل سکونت مسیحیت خفقان آور را تغییر داده است».

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:10  توسط فرزانه دوستی  | 

II- Advertising

تبلیغات

 

تبلیغات به بیانی ساده عبارت است از فرایندی که در طول آن مردم به خرید کالا تشویق شده و به مصرف کننده تبدیل می شوند. بنابراین، برای هرچه موثرتر بودن تبلیغات، چاره ای نیست جز همراه کردن محصول با مفاهیم و معانی  که بسیار فراتر از کاربرد ساده آن و گاه نامربوط به کارکرد واقعی آن بنظر می آیند. در واقع، تبلیغات هم بیان کننده باورهای ایدئولوژیک حاکم در یک فرهنگ است، و هم ابزاری است که بوسیله آن به ادامه برخی باورها در جامعه دامن زده می شود. (منظور از ایدئولوژی حاکم بر فرهنگ جامعه، به گفته مارکسیستها، باورها و فرهنگ ظاهری است که ریشه در بنیادهای اقتصادی سازنده هر جامعه دارد – زیرساختهایی که عملا در خدمت اقلیت صاحب سرمایه می باشند و حتی باورهای جامعه را به شکلی نامحسوس تعیین می کنند).

 

اما فمنیستها بر این باورند که تبلیغات ذاتا جنسیتی (sexist) - یعنی قائل به تبعیض جنسی است. تبلیغات معمولا زنها را به شکل کلیشه و همگون و بدون قدرت اعتراض نشان می دهد که خود باعث محدود شدن چهره  زنان در سایر بخشهای فرهنگی می شود. بعلاوه، حقیقت آن که زن در تبلیغات بشکلی تصویر می شود که باور کند دچار نوعی کمبود یا فقدان است و در نتیجه زنها را بسمت نوعی زندگی مصرفی هدایت می کند که بکوشد خود را به الگوی زن آرمانی نزدیک کند، و تبدیل شدن به این آرمان-زن در تبلیغات ممکن نیست مگر با تغییر الگوی زندگی و ظاهر فردی از طریق خرید بی رویه کالاهای آرایشی و مصرفی. نائومی ولف در کتاب اسطوره زیبایی[1] خود می نویسد: «تبلیغات زنها را هدف گرفته است و می کوشد اعتماد بنفس ما را هرچه پائین تر آورد». با اینکه .لف بعدها ادعا کرده است که تبلیغات بسمت تصویر سلطه زن در همه صحنه های اجتماع تغییر جهت داده است، اما این مقوله همچنان جای بحث دارد.



[1]  The Beauty Myth

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:17  توسط فرزانه دوستی  | 

I. Abort

سقط (جنین)

 

از پایه های حرکت فمنیستی، حق زن در کنترل مراحل تولید مثلی اش با توسل به تکنولوژیهای تولید مثل همچون جلوگیری از حاملگی، سقط، و عقیم سازی است. اما در بین اینها سقط (جنین) از حساسترین و بحث برانگیزترین مقولات است. چرا که سقط به منزله پایان دادن به زندگی یک جنین است. اگرچه مبارزه برای حق سقط نقطه تمرکزی برای جنبش موج دوم بود، اما بحث همچنان ادامه دارد و به نتیجه نرسیده است. در مقابل فمنیست ها، طرفداران جنبش زندگی و انجمن های مذهبی طرفدار حقوق جنین صف کشیده اند که معتقدند جنین باید بدون توجه و لحاظ خواسته های مادر مورد حفاظت و پشتیبانی قرار گیرد. اگرچه همه فمنیست ها آشکارا بر حق سقط جنین برای مادر صحه نمی گذارند، اما به هر حال از نقطه نظر یک فمنیست مادر در اولویت است و زن حق دارد مسئولیت مادری اش را با آزادی کامل انتخاب کند. اخیرا فمنیست های رادیکالی چون آدرین رایش مدعی شده اند که سقط (جنین) یکی دیگر از ابزارهای تسلط مردانه است که به مردان اجازه می دهد کارکرد تولید مثلی زنان را کنترل کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:17  توسط   | 

در حالی که بحث فمنیسم هنوز در سراسر جهان غرب همچنان داغ است و همچون موجودی زنده به حیات و تغییر ماهیت خود ادامه می دهد، و نیز در حالی که ما هنوز با خاستگاههای اولیه فمنیسم، دلایل آن در بستر جامعه غربی و واکنشهای پس از آن هنوز به  خوبی آشنا نشده ایم، شاهد جریانات علمی مذهبی بسیاری در داخل امریکا هستیم که به مثابه یک ضدگفتمان Counter-discourse در دل گفتمان غالب فمنیسم عمل کرده و عواقب فمنیسم را در سطح اجتماعی به چالش می کشانند.

 

شاید برای مطرح کردن ضد فمنیسم در شرایطی که هنوز با اصول و خواسته های نخستین آن بدرستی آشنا نشده ایم کار چندان عاقلانه ای نباشد، اما به هر حال فکر می کنم مطالعه آن قدرت مانور بیشتری به خواننده بدهد تا در این ورطه خود قاضی باشیم و بدور از تعصبات جاری عادلانه داوری کنیم.

 

متن ذیل تخلیص و ترجمه کتاب معروف The War Against Family نوشته دکتر گاردنر در دهه اخیر است که با رویکردی نو اخلاقی به انتقاد فمنیسم جاری می نشیند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:11  توسط فرزانه دوستی  | 

جنبش  زنان 

چكيده 

 

جنبش  فمينيسم  كه مبارزه خود  را  از  سال  1890 شروع  كرد  در طول تاريخ  خود همواره  سعي در بر  آشفتن  باورهاي  پدر  سالار  و ريشه  كن  كردن  سيطره تبعيض جنسي  و  كسب  حقوق  مدني  و آزاديهاي  اجتماعي  براي  زنان  داشته است  . گذار از اين جنبش  با  موج اول  شروع  و  موج  دوم  را  هم  پشت  سر  نهاده  .  هرچند  در كشورهاي  توسعه  يافته  اين  مراحل  را  طي  كرده  و رو بسوي  افقهاي  جديد  دارد  متاسفانه  در  كشورهاي  درحال  توسعه  هنوز  بسياري  از  مسائلي  كه  حتي  مربوط  به  موج  اول  هستند بحث برانگيز اند و  حل  نشده  باقي  مانده  است  - مانند  حضور  زنان  در استاديومهاي ورزشي  در  كشور خودمان  و يا  حق  راي  و حق  رانندگي   در  برخي  كشورهاي  عربي  -  اين  مقاله  سعي  دارد تا سير تحول  فمينيسم  را  از شروع  تا كنون  بررسي  اجمالي نمايد ،‌ در هر  مقطع  نظريه  پردازان  تاثير گذار  و نظراتشان  و تاثيرشان  در  روند   جنبش  بررسي  خواهد شد . 

 

مقدمه:

با اينكه  فمينيسم بعنوان يك  جنبش  طرفدار حقوق و آزادي  زنان از  اواخر  قرن  نوزدهم  آغاز  شد  ، اما  واقعيت  اين  است كه مبارزه  زنان  براي  بهبود  وضيعيتشان  به زمانهاي  بسيار  دورتر  برمي گردد .زن  درگذشته اصولاً « مرد  ناقص  » انگاشته  ميشد  چه  تا قبل  از  قرن  هجده  اعتقاد بر  اين  بود  كه فقط يك  جنس  در  طبيعت است  و آن جنس  مرد  است .  مثلاً بنظر  ارسطو زن موجودي  است كه فاقد پاره اي  از  خصوصيات مردانه  است . علوم  زيست شناسي  و بيولوژي  هم  در خدمت اين اعتقاد  گرفته ميشد  زيرا در آناتوميهايي  كه از انسان  تا قبل  از  قرن  هجده  در  دسترس  است  ، تفاوت  چنداني  بين  بيولوژي  زن و مرد قايل  نبودند و  حتي  اندام  زنانه را هم  صورت  محقر و  ضعيف  اندام  مردانه ميدانستندو زن  را  « مرد  عقيم شده » مي خواندند.اين ناديده انگاشتن زنان بعنوان  يك  جنس متمايز  سرچشمه استثمار  آنها بود .   اما  در قرن  هجده با تحولاتي  كه در علوم زيست  شناختي  روي  داد اين تفكر نادرست پايان  يافت  و زن  به معناي  زيست شناسي  از نو متولد  و شناخته  شد  هرچند  از آن  پس ديدگاه  مردان  به زنان  تا حدودي  تغيير  كرد  اما  در  عمل  تفاوت  آشكاري  احساس  نميشد . ساختار  جامعه قبل از صنعتي  شدن جوامع هم طوري  بود كه زنان چندان به محروميتهايشان آگاه و  حساس  نبودند  ،‌ چون  كار و  توليد  در محيط خانه  صورت  ميگرفت زنان مستقيماً  در  فرايند توليد  شركت داشتند .  با  صنعتي  شدن  جوامع  و ظهور  كاپيتاليسم محيط  كار وخانه  از هم  جدا شد و  در  نتيجه  نقش  مردان  در اقتصاد  پر رنگ تر شد و زنان در حصار  خانه  زنداني  ماندند، همين  موضوع  باعث  بوجود  آمدن  اولين نحله هاي جنبش شد در  ظهور  و گسترش  جنبش  فمينيسم مكاتب  فكري نو  همچون  روشنگري  و جامعه گرايي هم بسيار مؤثر  بود  سرانجام  اساس نقد فمينيستي را ويرجينيا وولف[1][1] در سال 1929 با كتاب اتاقي از آن خود[2][2] پايه‌گذاري كرد. وولف در اين كتاب اذعان مي‌كند كه مردان همواره به ديده تحقير به زنان نگريسته و مي‌نگرند واين مردان هستند كه  جايگاه زنان راتعريف مي‌كنند، زيرا كه  تمام ساختارهاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ادبي در كنترلشان است. گسترش عقايد فمينيستي به دلايل سال‌هاي ركود اقتصادي و جنگ جهاني دوم كه توجه بشريت را به مقولات ديگري جلب كردند، به تعويق افتاد. اما سرانجام در سال‌ 1949 سيمون دوبوار[3][3] با چاپ كتاب جنس دوم[4][4] فمينيسم را بار ديگر به جريان انداخت. او معتقد بود جوامع غربي پدرسالارند به اين معنا كه كنترل و اداره آن در دست مردان است. مردان همه معاني از جمله معناي زن را تعريف مي‌كنند و زن در اين تعريف «آنِ ديگر[5][5]» مرد است ،‌بنظر او زنان بايد براي كسب رهايي ،  هنجارهاي جامعه پدرسالار و اين مفهوم «ديگري» را بر هم بزنند و خود را از نو تعريف كنند.

با آغاز دهه شصت و عطف به فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي اين دوره،  فمينيسم صداهاي نو يافت و به تدريج از صحنه سياست وارد صحنه ادبيات شد. در دهه‌هاي شصت و هفتاد بيشتر منتقدان فمينيست به بررسي و تحليل متون ادبي پايه غرب پرداختند و «ديگري بودن » زن را در ادبيات ثابت كردند. با زايش نظريه‌هاي ادبي نو همچون ساختگرايي، پسا ساختگرايي، ساختار شكني و پسا استعمارگرايي نظريات فمينيستي هم وارد عرصه نويني شد. به گفته سلدون و ويدسون[6][6]، طي دو دهه گذشته، نظريه انتقادي فمينيستي بهترين مصداق تناقض و مجادله بوده است.به نظر آنها  اين نظريه بر يك سلسله مخالفت‌‌هاي خلاق ، نقدها و  ضد نقدها استوار است و همواره در جريان بوده است. از اين رو اين مكتب يك روايت بزرگ نيست، بلكه روايت‌هاي كوچك متعددي است كه بر زمينه‌اي از نيازها و عرصه‌هاي مشخص فرهنگي - سياسي استوار شده است (Seldon and Widdowson, 1993, 205). ماركسيست - فمينيست، زنان رنگين پوست، فمينيسم آمريكايي، فمينيسم فرانسوي، نقد فمينيستي روانكاوي، ساخت‌شكني، زنان سياه، فمينيسم  همجنس‌گرا، همگي از اجراي اين نقد هستند. از اين رو نوشتن مقاله‌اي در مورد آنان بسيار سخت و ناممكن مي‌نمايد. سعي اين مقاله بر آن است تا مروري كلي بر نظريه‌هاي انتقادي فمينيستي معاصر داشته باشد كه با نگاهي اجمالي بر موج اول شروع، و به خلاصه‌اي از دستاوردهاي بارز موج دوم ختم مي‌شود.

موج اول

 اگرچه معمولاً نقش مري ولستون[7][7] كرفت در پيدايش و سامان‌دهي فمينيسم ناديده گرفته مي‌شود، اما به عقيده بسياري از منتقدين، او فمينيسم مدرن را آغاز كرد. او كه همسر ويليام گادوين[8][8]، فيلسوف و نويسنده تأثيرگذار دوران انقلاب فرانسه بود، اولين كسي است كه درباره حقوق زنان كتاب مي‌نويسد. در دفاع از حقوق زنان[9][9] (1792) در فضاي هرج و مرج سياسي و اجتماعي ناشي از انقلاب فرانسه نوشته شد. اگرچه او  آنقدر پيش نرفت كه از حق رأي صحبت كند، اما خواستار آموزش بهتر و استقلال مادي براي زنان بود. هدف او بيشتر به تصوير كشيدن زني فعال، هوشمند و تحصيل‌كرده بود كه وظايف اوليه خود را هم فراموش نكرده است. استقبال فراوان از اين كتاب با چاپ كتابي به نام خاطرات[10][10] توسط شوهرش به پايان رسيد. آگاه شدن خوانندگان از جزئيات بي‌اخلاقي زندگي شخصي او ناخودآگاه بر پذيرش نظراتش تأثير بسيار منفي گذاشت.

موج اول فمينيسم به عنوان يك جنبش متمركز و با اهداف مشخص فمينيستي بين سال‌هاي 1860 تا 1920 شروع شد. مبارزه جنبش براي كسب برابري سياسي و حقوقي  بود كه طيف گسترده‌اي از مسائل را از حق رأي براي زنان گرفته تا حقوق قانوني زنان متأهل، همچون اصلاح قانون طلاق و قيوميت فرزندان و همچنين مبارزه عليه استانداردهاي دوگانه جنسي يا نگاه متفاوت به رفتارهاي جنسي زن و مرد (براي مثال برخورد با روسپي‌ها) را در برمي‌گرفت.

بيشتر زنان درگير جنبش از طبقه متوسط بودند، اگرچه در اواخر حركت موج اول تقريباً يك چهارم جمعيت را زنان طبقه كارگر تشكيل مي‌دادند و اين مسئله روي تقاضاهايشان تأثير مستقيم مي‌گذاشت. مثلاً درصد زنان كارگري كه درگير مبارزه براي كسب حق رأي بودند كمتر بود.

مهمترين نظريه‌پردازان اين دوره ويرجينيا وولف و سيمون دوبوار بودند، اما نويسنده‌اي به نام دوريس لسينگ[11][11] را هم نبايد فراموش كرد. مروري اجمالي بر نظرات و تأثيرات هر كدام خواهيم داشت.

1- ويرجينيا وولف

مري ايگلتون[12][12] در كتاب انتقادي‌اش نقد ادبي فمينيسم[13][13] (1991)، وولف را «مادر و بنيانگذار مباحث معاصر فمينيسم» مي‌خواند. در واقع او كسي است كه بسياري از مباحث فمينيسم را براي اولين بار مطرح كرد. كتاب او اتاقي از‌ آن خود (1929) بدون ترديد يكي از تأثير گذارترين متون فمينيستي نوشته شده در اين قرن است. او در اين كتاب قصد دارد به اين سؤال جواب دهد كه چرا در طول تاريخ تعداد نويسندگان زن به مراتب كمتر از مردان نويسنده است ، عدم موفقيت زنان را در نويسندگي نه به دليل عدم استعداد كافي بلكه ناشي از مشكلات اجتماعي همچون محروميت آنان از مؤسسات آموزشي، وابستگي مادي آنها و نبود حريم خصوصي   (عنوان كتاب) مي‌داند.

او پيشنهاد مي‌كند كه راه علاج در استقلال مادي زنان و اعطاي حريمي  شخصي و خصوصي به آنان است كه در نتيجه زناني كه استعداددارند بتوانند از تمام پتانسيل خود براي نوشتن استفاده كنند. او همچنين توصيه مي‌كند هر كس قصد نوشتن دارد به جنسيت خود نيز فكر كند. اما در عين حال خود او با ردكردن خود‌آگاهي فمينيستي‌اش بر آن بود كه با پذيرش «دوجنسيتي» از رويارويي با مؤنث بودگي و مذكر بودگي بگريزد و به توازن برسد كه البته درنهایت  شكست خورد.

 خود  وولف در كتاب سه گيني[14][14] (1938) برچسپ «فمينيست بودن» را انكار مي‌كنددرعین حال در آن گزارش مفصلي از طرح‌هاي فمينيستي ارائه مي دهد. از تقاضاهاي مستمري براي زنان و اصلاح قانون طلاق گرفته تا پيشنهاد احداث يك دانشكده و انتشار روزنامه اي  براي زنان.

او معتقد بود  زنان متفاوت مي‌نويسند، نه به اين دليل كه زن هستند، بلكه به اين دليل كه موقعيت اجتماعي متفاوتي دارند. به نظر او تابوي بيان شور و شوق زنانه مانع از آن مي‌شود كه زنان  درباره تجربيات  خود همه حقيقت رابازگو كنند. وولف ايدئولوژي غالب «زن بودگي» را به باد تمسخر مي‌گيرد؛ ايدئولوژي كه در تصويري ايده‌آل از زن «فرشته خانه»، از زنان مي‌خواست تا فروتن، پاك و مطيع باشند و زناني را كه در تلاش براي شكستن حصار خانه بودند گمراه مي دانست.

2- سيمون دوبوار

دوبوار فمينيست فرانسوي، همسر ژان پل سارتر، بنيانگذار روزنامه اخبار فمينيسم[15][15] و نشريه پرسش‌هايي درباره فمينيست‌ها[16][16] است. مهمترين  اثر دوبوارجنس  دوم است . تاريخ انتشار جنس دوم تقريباً بين موج اول و دوم است. اما چون اين اثر به ماترياليسم موج اول مي‌پردازد، آوردن كتاب در موج اول ترجيح داده مي‌شود. از طرف ديگر اين كتاب با بازشناسي تفاوت منافع دو جنس و حمله به تبعيض هاي اقتصادي عليه زنان و همچنین تحليل رابطه فمينيسم با نظريه‌هاي مطرح آن زمان (ماركسيسم و روان‌شناسي) راه را براي موج دوم هموار كرد. جنس دوم بسيار جنجال برانگيز بود و به طرز وحشيانه‌اي مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در ليست كتاب‌هاي ممنوع   بود تا اينكه در سال 1953 كتاب به انگليسي ترجمه و در امريكا و انگليس به چاپ رسيد. اين اثر چه از نظر محتوا و چه از نظر ساختار كتاب بزرگي است. كتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشريح و تحليل پدرسالاري مي‌پردازد و بخش دوم به بررسي تجارب ويژه زندگي زنان  . او بيان مي‌كند كـــــــه در تـــــــعريف انسان در كتاب مقدس از واژه «مرد»«( Man ) استفاده شده است نه واژه «زن» ( Woman )‌؛ يعني مرد انسان است و زن «آن ديگر». در جمله مشهورش كه «زن، زن متولد نمي‌شود، تبديل به زن مي‌شود» تأكيد مي‌كند كه بيولوژي يا طبيعت زن را خلق نمي كند ،‌ بلكه شرايط اجتماعي حاكم ازاو زن می سازد.  به بياني ديگر تعريف زن از تعاريف اجتماعي، تاريخي و فرهنگي زن قابل تفكيك نيست و در يك جامعه پدرسالار چنين تعاريفي، معمولاً زن را در جايگاه‌ «ديگري» نسبت به مرد قرار مي‌دهند. زن يعني هر آنچه كه مرد نيست. همان طور كه سلدون ويدسون نقل مي‌كند، دوبوار از قانونگذاران، كشيشان، فلاسفه، نويسندگان و دانشمندان در طول تاريخ انتقاد مي‌كند که همواره سعي كرده‌اند  نشان دهند منزلت فروتر زن در آسمان مقدر شده و يا سودمند است (Seldon and Widdowson, 1993, 210).

دوبوار تصديق مي‌كند كه اگر چه گاهي  راحت‌تر است ،‌ كه به رنگ چنين تعاريفي درآمد، حتي ممكن است گاهي ما را راضي و خوشحال هم كند، اما تك تك زنان بايد در مقابل چنين تعاريف پدرسالارانه‌اي بايستند، چه آزادي مهم‌تر از هر چيزي است. به نظر او زنان اگر از پيله شيء‌شدگي بيرون بيايند مي‌توانند نظام پدر سالاري را بر هم زنند. سوزان واتكينز يادآوري مي‌كندكه به نظر دوبوار رابطه زن و مرد بايد از حالت تسلط و برتري درآيد و به جاي آن رابطه‌اي دوطرفه حاكم شود و زن بايد جايگاه خود را به عنوان «ديگري تحقير شده مرد» بر هم زند (Watkins, 1985, 14).

3- دوريس لسينگ

اگرچه نمي‌توان او را جزء نظريه‌پردازان موج اول دانست، اما او نويسنده‌اي تأثيرگذار بود كه با داستان كوتاهش «اتاق نوزدهم[17][17]» و رمان دفترچه طلايي[18][18] (1962) سهمي را از جنبش زنان اين دوره بر‌عهده گرفت. داستان اتاق نوزدهم او بسيار شبيه اتاقي از آن خود وولف است كه در آن بار ديگر نياز به داشتن حريم خصوصي  براي زنان مطرح و تأييد مي‌شود، كه ريشه بسياري از سرخوردگيها  ، عقب  ماندگيها  و  شكستهاي  زنان  است . داستان  درباره زني  است که اگر چه  در خانواده اي مرفه  زندگي  ميكند ، ولي نياز  شديدي به  چند ساعت  فارغ  بودن از مسائل  روزمره  در خود  ميابد  كه درنتيجه يكي  از  اتاقهاي خانه بزرگ  اشرافيشان را به خودش  اختصاص ميدهد ولي خيلي زود شوهر  و  بچه هايش بدون  توجه  به اين  اتاق  رفت و آمد  مي كند  ، درنهایت اوتصميم  مي گيرد اتاقي  در  يكي  از هتلهاي  شهر  اجاره كند تا بتواند  آزادانه  و  باخيال  راحت  در  آن  بنشيند و به خویش بیاندیشد، اما  خيلي  زود  از  طرف  شوهر  و  اطرافيانش  به خيانت  متهم مي  شود  . 

موج دوم

بتي فريدان[19][19] در كتاب راز زنانگي اش [20][20] مي‌نويسد: «واقعيت اين است كه براي زناني كه بعد از 1960 متولد مي‌شوند فمينيسم يك تاريخ مرده است؛ چون فمينيسم به مثابه جنبشي حياتي در امريكا با به دست آمدن آخرين حق (حق رأي) به پايان رسيد». اين به آن معناست كه فمينيسم نوين موج دوم وارد مرحله‌اي كاملاً متفاوت با فمينيسم قديم موج اول است.  از تفاوت‌هاي اساسي  دو موج اين است كه موج اول به دنبال کسب حقوق برابر بود، ولي هدف اصلي فمينيسم موج دوم آزادي زنان است و ديگر اينكه فمينيسم قديم فردي و اصلاح‌طلب است، درحالي كه فمينيسم جديد جمعي ، طرفدار آزادي زنان ، راديكال و انقلابي است. به علاوه موج دوم برخلاف موج اول  حركتي كاملاً آشكار، خود‌آگاه و فعال است.

فريدان در سال 1966، سازمان ملي زنان[21][21] را در  آمريكا  بنيان نهاد كه در آن خواستار آزادي و برابري حقوق شهروندي و ايجاد فرصت برابر براي زنان جهت  شركت در تمام تحولات جامعه آن دوره امريكا بود. در دسامبر 1968، سازمان اولين كار بزرگ، مهم و تأثيرگذار خود را انجام داد و آن راهپيمايي و اعتراض عليه فستيوال زيبايي (مسابقات انتخاب ملكه زيبايي) بود. به نظر برپاكنندگان اين اعتراض، اين نوع فستيوال‌ها صرفاً نقشي كه اجتماع براي بازي كردن به زنان مي‌دهد را بزرگنمايي مي‌كردندو آنان را موجوداتي منفعل، زيبا، ظريف و بيگانه از علم و سياست نشان مي‌دادند.

در بريتانيا شرايط به وجود آمدن موج دوم تاحدودي متفاوت بود. سال 1960 شاهد ظهور گروه‌هاي كسب حقوق برابر بود، با اين تفاوت كه در اينجا بيشتر زنان درگير از طبقه كارگر بودند (به ويژه كارگران كارخانه‌هاي ريسندگي) كه در سال 1968 براي دستمزد برابر با مردان اعتصاب كردند. تا قبل از اين، مبارزه براي حضور در جامعه و كار بود. بعد از تحقق اين هدف و مشغول شدن زنان در كار و توليد ،كارفرمايان با بي‌عدالتي به ساعات مساوي كار زنان و مردان، دستمزد متفاوتي مي‌دادند (دستمزد زنان به مراتب كمتر بود).

با  همه اين  تفاوت وقتي  در سال 1970 اولين كنفرانس ملي آزادي زنان در آكسفورد برپا شد. ژوليت ميچل[22][22]، از فعالان موج دوم فمينيسم در بريتانيا، اعلام كرد كه چون هر دو فمينيسم امريكايي و بريتانيايي يك هدف داردند پس يك جنبش هستند. اين كنفرانس با بيانيه‌اي كه در آن به دستمزد برابر، فرصت و امكان تحصيل برابر و آزادي سقط جنين تأكيد شده بود پايان يافت.

به نظر سو ترنهام[23][23]، در امريكا نبايد نقش زنان سياه پوست را در پيشبرد جنبش آزادي زنان ناديده گرفت، هر چند آنان خود را از اين جنبش جدا مي‌كردند و معتقد بودند تا زماني كه زنان سفيد پوست موضع ضد نژادپرستي اتخاذ نكنند، هيچ چيز مشتركي با آنان ندارند. اما در بريتانيا تفاوت‌هاي اندكي كه وجود داشت بيشتر از آنكه ناشي از تفاوت نژادي باشد، معلول تفاوت طبقاتي بود. چون همان طور كه گفتيم پايه‌گذاران اين جنبش، زنان كارگر بودند، هرچند به تدريج زنان ديگر طبقات نيز به آنان پيوستند (Thorham, 1981, 31).

جايگاه زنان همجنس‌گرا هم در اين دوره مشكل آفرين بود. آنها موضعي همچون زنان سياه داشتند. به نظر همجنس‌گرايان راديكال، يك زن همجنس‌گرا مطابق اميال دروني خود رفتار مي‌كند و الگوها و هنجارهاي جامعه را ناديده مي‌گيرد ، پس  نتيجه مي‌گرفتند كه آزادي زنان مترادف با همجنس‌گرايي است. هرچند اين نتيجه‌گيري را برخي از منتقدان فمينيست  به راحتي  رد مي‌كردند، اما به هرحال مسئله آنها موضوعي ساده‌ نبودكه بتوان به سادگي  از  آن  گذشت .

نظريه‌پردازان مطرح اين دوره غير از بتي فريدان، كيت ميلت[24][24]، شولاميت فايرستون [25][25] فمينيستهاي ساختار شكني همچون  هلن سيزو[26][26]، ژوليل كريستوا[27][27] و لوسه ايريگاري[28][28] را هم در بر ميگيرد هستند، كه به ترتيب به شرح خلاصه‌اي از فعاليت‌ها و نظرات هر كدام مي‌پردازيم  و  در انتها به دو جريان معاصر ، زنان همجنس گرا و زنان رنگين پوست اشاره مختصري خواهيم كرد كه حذف  آنان از  فمينيسم موجود غير  ممكن بنظر ميرسد .

1- بتي فريدان

فريدان يكي از پيشگامان موج دوم است كه خواستار دگرگوني اساسي تصوير زنان در جامعه است، به طوري كه راه براي تكامل فرديت و نبوغ زنان هموار شود. كتاب راز زنانگي كه در سال 1963 چاپ شد، نتيجه تحليل پرسشنامه‌هايي است كه او پانزده سال بعد از  فارغ‌التحصيلي بين همكلاسي‌هاي دانشكده‌اش پخش كرده بود. اين تحليل شاهدي بر ناكامي‌هاي زنان طبقه متوسط امريكا بود.

او نام كتابش را راز زنانگي گذاشت زيرا به نظر او بالاترين ارزش براي زنان، تكامل زنانگي‌شان است. زنانگي‌ي كه آنقدر مرموز و نزديك به خلقت و نقطه‌آغازين است كه علم قادر به درك آن نيست. به نظر او ريشه مشكلات زنان، تا به حال اين بوده كه آنان همواره به جاي اينكه وجود خود را دريابند به مردان حسادت ورزيده‌ و به دنبال همرنگ شدن با آنان بوده‌اند كه نتيجه‌ آن انفعال جنسي و تسلط مردان بوده است. او معتقد بود براي كسب آزادي ، زنان بايد خود را با ساختارها و فعاليت‌هاي آن زمان امريكا همسو كنند، زيرا از آنجا كه جامعه امريكايي وقت در راه تحقق آزادي‌هاي فردي گام برمي‌داشت، زنان مي‌توانستند با وارد شدن به اين صحنه به  حقوق خود  دست يابند .

او نيز همچون دوبوار تمايل داشت كه خود زنان را براي عقب‌ماندگي‌شان سرزنش كند. اما در كتاب بعدي‌اش مرحله دوم[29][29] (1949) نه تنها راديكال نيست بلكه به سختي از كانون خانواده و تلاش براي حفظ آن حمايت مي‌كند.

2- كيت ميلت

برخلاف فريدان ميلت از نسل فمينيست‌هاي راديكال بود. اثر مهم او سياست‌شناسي جنسي[30][30] (1970) كار نظري عظيمي بود و در زمان خود بسيار بحث‌انگيز شد. به گفته بعضي منتقدين معروف‌ترين و تأثيرگذارترين اثر اين دوره است. سلدون ويدسون در تشريح عقايد او ذكر مي‌كنندكه به باور ميلت القاي ايدئولوژيك به اندازه نابرابري اقتصادي علت اعمال ستم بر زنان است (Seldon and Widdowson, 1993, 214).

مهم‌ترين تأثير كتاب او رايج كردن دو عبارت «سياست‌شناسي جنسي» و «پدرسالاري» است. او معناي پدرسالاري را از معنا و مفهوم اوليه‌اش، فرمانروايي يك مذكر بزرگتر در خانواده، به ستم نهادينه شده مردان عليه زنان بسط داد. به نظر او پديده «پدرسالاري‌» نيازمند يك بازنگري اساسي، همچون يك نهاد سياسي است. ميلت همچون علماي علوم اجتماعي ميان «جنس» و «جنسيت» تمايز قائل است. «جنس» مفهومي زيست‌شناختي و بيولوژيكي است درحاليكه  «جنسيت» مفهومي اجتماعي و روان‌شناختي دارد. به نظر او صفات مردانه و زنانه كاملاً قراردادي هستند، مثلاً مردان در جايي مي‌توانند صلح دوست و زنان جنگ طلب باشند.

او نيز همچون دوبوار معتقد بود كه زنان ، ايدئولوژي زنانگي و موقعيت‌ پست‌تر خود را دروني‌ كرده‌اندوعمل كردن بر اساس اين نقش‌ها در رابطه نابرابر سلطه‌گر و زير سلطه همان چيزي است كه ميلت آن را‌«سياست‌شناسي جنسي» مي‌نامد. او با ديدي كاملاً متفاوت به بازبيني متون ادبي مي‌پردازد و شيوه‌هاي شكل‌گيري ارزش‌ها و قراردادهاي ادبي توسط مردان را زير سؤال مي‌برد. به نظر او ،‌نويسندگان مرد در روايت‌ها وماجراجويي‌ها همواره هدفي مردانه دارند و مخاطبان خود را طوري  خطاب مي‌كنند كه گويي همه آنها مردند. براي خواننده مؤنث اين احتمال وجود دارد كه ناخودآگاه در اين تعيين جايگاه پدرسالارانه شركت كند. جنسيت خود را فراموش و همچون يك مرد به قرائت متن بپردازد،ميليت مخالف سرسخت فرويد و  عقايدش بود،زيرا فرويد را  سركرده پدر سالاري و عقايدش را تصديق  و  تحكيم آن ميدانست .  اما او مخالفان بسياري داشت ، مثلا كورا كاپلان در نقدي از كار ميلت «فمينيسم تندرو ادبيات: بازانديشي درباره سياست‌شناسي جنسي ميلت[31][31]» (1979) برداشت يك جانبه ميلت از فرويد را كاملاً اشتباه و سياست‌شناسي جنسي‌اش را ساده‌انگارانه ميداند (Seldon and Widdowson, 1993, 216).

سو ترنهام ، ميلت را می ستایدكه برخلاف فريدان و دوبوار زنان را به علت نقش منفعلانه، زياد سرزنش نمي‌كند. به نظر ميلت موافقت ظاهري زنان را ميتوان  در موقعيت‌شان به مثابه «يك طبقه وابسته» توجيه كرد. آنان همچون ديگر افرادي كه در چنين طبقاتي باشند (مثل برده‌ها) بقايشان را در گرو بقاي اربابانشان مي دانند (Thorham, 1981, 37) از اين رو او خيلي واقع‌گرايانه مي‌پذيرد كه اميد براي كسب راه‌حل‌هاي راديكال ازادي براي طبقات  تحت  سلطه ، بعيد به نظر مي‌رسد، تاحدي كه حتي جرأت فكر كردن به آن را ندارد. تنها كاري كه مي‌توان كرد برانگيختن آگاهي و خودشناسي فردي است و او براي كسب چنين خودشناسي تلاش مي‌كرد.

3- شولاميت فايرستون

فايرستون در كتاب ديالكتيك جنسي[32][32] (1970) بر اين باور است كه سلطه مذكر قديمي‌ترين و سخت‌ترين سلطه در تاريخ سلطه‌گري است. به نظر او اين سلطه ناشي از تفاوت بيولوژيك است كه منجر به تقسيم جنسي مي‌شود. او كه از پايه‌گذاران فمينيسم ماركسيستي است بر آن بود كه تحليل ماركسيسم از طبقه را به تاريخ استثمار اقتصادي زنان بسط دهد.

او و ديگر ماركسيست - فمينيست‌ها استدلال اوليه وولف، كه شرايط حاكم بر توليد آثار ادبي براي مردان و زنان به لحاظ مادي متفاوت است، تحسين مي‌كنند. فايرستون براي كسب آزادي زنان مدل ماركسيت را مي‌پذيرد كه بر اساس آن آزادي زنان مستلزم «شورش طبقات پايين (در اينجا زنان) و در اختيار گرفتن كنترل توليد» است. تصويري كه او از يوتوپياي فمينيستي ارائه مي‌دهد، كاملاً نوو راديكال  است. در اين يوتوپياي فمينيستي تكنولوژي توليد ، شكاف جنسي را كه نتيجه تفاوت بيولوژيكي است از بين مي‌برد، كه خود منجر به سقوط تمام ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي همچون خانواده، ازدواج و مفهوم مادري مي‌شود، كه اين موارد  به نظر او از عوامل تثبيت و تقويت شكاف جنسي هستند. اما ماركسيسم - فمينيسم هم اكنون دوران اوج خود را پشت سر نهاده است.

4- فمينيسم فرانسوي يا ساختارشكني (كريستيوا، سيزو و ايريگاري)   

معمولاً اين گروه فمينيست‌ها را فمينيست‌هاي فرانسوي مي‌خوانند، هر چند اين نام گذاري خود داراي مشكلاتي است كه عبارت فمينيسم ساختارشكن را ارجحيت مي‌بخشد. هيچ كدام از اين سه نفر اصالتاً فرانسوي نيستند؛ كريستوا متولد بلغارستان، سيزو متولد الجزاير و ايريگاري بلژيكي است. موضع مشترك هر سه نفر اعتقاد به عدم ثبات مفاهيمي چون مليت، جنسيت و هويت است.

فمينيسم فرانسوي در حال و هواي سياسي بعد از شورش دانشجويي ظهور كرد. شورش دانشجويي پاريس در ماه مي 1968 كه تا مرز واژگوني حكومت پيش رفت و منجر به سرخوردگي دانشجويان دختر شد كه همچنان خود را در اجراي خدمات سنتي به همقطاران پسر مي‌يافتند. در تابستان 1968 اولين گروه‌‌هاي زنان پايه‌گذاري شدند و حركت خود را صراحتاً از گروه‌هاي اصلاح طلب ديگر جدا كردند.

از همان ابتدا فمينيسم فرانسوي از امريكايي، از آن جهت متفاوت بود كه از نظريه‌هاي روان‌شناختي (به ويژه نظريه لاكان) به مثابه يك ابزار توضيح و تبيين استفاده مي‌كردند. آنان دريافت دوبوار از زن به مثابه «آن ديگر» مرد را دنبال كردند و به دنبال كشف راه‌هايي بودند كه در آن زبان و فرهنگ ، تفاوت جنسي را مي‌سازد. زبان كانون توجه اين نظريه‌پردازان بود. سلدون و ويدسون زبان را از دو جنبه براي آنان حايز اهميت مي‌بينند. اول به مثابه قلمرويي كه در آن اين قبيل كليشه‌ها ساخته مي‌شود و دوم با استفاده از همين ابزار مي‌توان يك ادبيات رهايي‌بخش خلق كرد كه زبان آن «مشخصاً زنانه» باشد (Seldon and Widdowson, 1993, 222).

همان طور كه گفتم آنان عميقاً تحت تأثير روانكاوي لاكان بودند، به ويژه كار مجدد لاكان روي نظريات فرويد. به اين ترتيب بر دشمني ميان فمينيست‌ها و فرويد غلبه كردند. فرويد معتقد بود كه دختر بچه با ديدن اندام مردانه، مؤنث بودن خود را درك مي‌كند زيرا فاقد آلت مردانه است. وي خود را به گونه‌اي منفي تعريف كرده و دچار «رشك آلت مردانه[33][33]» مي‌شود. رشك آلت مردانه در زنان عمومي و عامل «عقده اختگي[34][34]» آنهاست. اين امر باعث مي‌شود كه آنها خود را نه يك جنس مثبت و مستقل بلكه «انسان ناقص[35][35]» بدانند. ارنست جونز اولين كسي بود كه نظريات فرويد را «مذكر سالار[36][36]» ناميد. اما خوانش لاكان از اين مسئله متفاوت است. به نظر او «آلت مردانه[37][37]» يا «نرينگي» مورد نظر فرويد واقعيتي زيست‌شناختي نيست بلكه مفهومي نمادين است. او كه در نظرياتش از زبان‌شناختي ساخت‌گرا بهره مي‌برد برخلاف فرويد كه معتقد بود ناخودآگاه غريزي و آشفته است، بر اين باور بود كه ناخود‌آگاه منظم و شكل‌يافته است و زبان ساختار آن را شكل مي‌دهد.

به نظر او ناخودآگاه هم‌زمان با يادگيري زبان كسب مي‌شود. لاكان دومین مرحله تكامل كودك را «مرحله آيينه[38][38]» مي‌داند. تا قبل از اين مرحله كودك مفهوم و تصويري از خود در ذهن ندارد، اما در اين مرحله با ديدن تصوير خود در آيينه نوعي هويت تخيلي كسب مي‌كند. پس از آن كودك وارد عرصه نمادين زبان «ترتيب نمادين[39][39]» مي‌شود. در اين مرحله او در حال يادگيري زبان است. زبان از طريق تقابل‌هاي دوگانه آموخته مي‌شود (همچون مرد/زن يا سفيد/سياه). در اين تقابل‌ها مفاهيم مفاهيم مردانه همواره بر زنانه برتري دارند (در دوتايي‌ها همواره كلمه اول هستند). لاكان اين برتري را «قانون پدر[40][40]» ناميد كه نشانه مورد علاقه آن آلت مردانه است. به نظر لاكان اين جايگاه پدر در مقام قانون‌گذار ناشي از كاركرد توليد مثلي برتر او نيست بلكه صرفاً يكي از پيامدهاي نظام زباني است.

غير از لاكان نظرات دريدا نيز بسيار تأثيرگذار بود. دريدا كه معتقد بود معنا دست‌ نيافتني است و نمي‌توان معناي يك  كلمه را به طور قطع تعيين كرد و به اين نتيجه رسيد كه تقابل‌هاي دوگانه ماهيتاً ثابت و پايدار نيستند، زيرا مواقعي پيش مي‌آيد كه خود تقابل‌ها، سلسله مراتب خود را به هم مي‌زنند. همچنين دريدا معتقد بود كه سركوب زنان از طريق سخن اعمال مي‌شود. از اين رو سخن را «مذكر- كلام محور[41][41]» ناميد.

به روش‌هاي مختلف كريستيوا، سيزو و ايريگاري به دنبال ساخت يك هويت، زبان و نوشتار زنانه يودند كه «ترتيب نمادين» و «قانون پدر» را ساخت‌شكني كند.

- ژوليا كريستوا

مهم‌ترين اثر كريستيوا انقلاب در زبان شعري[42][42] (1974) است. در اين اثر او به بررسي فرآيندي مي‌پردازد كه به موجب آن آنچه به سامان و به لحاظ عقلاني پذيرفته شده است، همواره در معرض تهديد «ناهمگوني» و «غير عقلاني‌» بودن قرار دارد. سلدون و ويدسون نظرات او را در بخش نظرهاي پسا ساختارگرايي مي‌آورند ، به نظر كريستيوا انسان‌ها از آغاز فضايي هستند كه كشش‌هاي جسمي و رواني به گونه‌اي موزون در آنها جاريست. اين جريان كشش‌ها، به تدريج با قيود خانواده و جامعه (آموزه‌هاي دوران طفوليت، هويت جنسي، تفكيك حريم‌هاي عمومي خصوصي و نظاير آنها) تنظيم مي‌شود. د ر اولين مرحله  ، مرحله ایمایی[43][43] که همان مرحله تخیلی لاکان است ، جريان كشش‌ها حول مادر متمركز است و اجازه نمي‌دهد شخصيت به قاعده‌اي شكل گيرد. در اين مرحله صرفاً حدود تقريبي اجزاي بدن و رابطه آنها با هم مشخص مي‌شود. يك جريان نامنظم از جنبش‌ها، حركات، صداها، وزن و ريتم‌هاي پيش از باز شدن زبان شالوده مصالح ايمايي را تشكيل مي‌دهد كه در زير كنش زباني كمال يافته بزرگسالان برجا مي‌ماند.

  كريستيوا مرحله بعد را «قلمرو نمادين» مي‌خواند که افراد را در جايگاه خود قرار مي‌دهد و اين امكان را فراهم مي‌كند كه هويت داشته باشد. از اين رو امكان دگرگوني اجتماعي ريشه اي به از هم گسيختن سخن‌هاي اقتدارگرايانه وابسته است. واین کار در زبانهایی مثل زبان دیوانه ها ، بیماران روانی و زبان شعرا که منطق معمول را نادیده می گیرند امکان پذیر است ازاین رو کریستیوا مسحور زبان شعری است .آنچه را كه نظريه ناخود‌‌آگاه در جستجوي آن است، زبان شعري در چارچوب نظام اجتماعي و عليه آن اجرا مي‌كند.

كريستوا ميان ستمي كه بر زنان و ديگر گروه‌هاي حاشيه‌اي يا استثمار شده مي‌رود، تفاوتي قائل نيست و معتقد است جنبش فمينيستي بايد «شكلي از آنارشيسم» را ابداع كند كه با سخن پيشرو تطابق داشته باشد. تنها آنارشيسم به سيطره مذكر - كلام محوري پايان مي‌دهد.

- هلن سيزو

سيزو نويسنده‌اي خلاق است كه از بازنمايي مثبت زنانگي در قالب سخني كه آن را «نوشتار زنانه» مي‌داند، دفاع مي‌كند. او در رساله‌اش «خنده مدوسا[44][44]» از زنان مي‌خواهد كه تن خود را در متن نوشتارشان بگذارند.

او به سنت مذكر سالاري كه صداي زنان را سركوب مي‌كند، حمله كرده و مي گويد: «شرم‌آور است كه ما را از جسم خود دور نگه داشته‌اند و به ما ياد مي دهند كه آن را ناديده بگيريم.» او زنان را به نوشتن فرامي‌خواند، نوشتني كه همچون جسم‌شان از آن دور نگه داشته‌ شده اند . «خودت را بنويس، تن تو بايد شنيده شود، فقط در اين صورت است كه منابع لايزال ناخودآگاه فوران مي‌كند. من سرشارم از اميال تازه‌اي كه آفريده‌ام ... بارها احساس كرده‌ام، چنان سرشار از نورم كه مي‌توانم بشكفم - شكفتن به صورت‌هاي بسيار زيباتر از آنچه در قاب‌ها جاي مي‌گيرند».

به نظر سيزو با سانسور جسم، نفس و گفتار هم سانسور مي‌شود. از آنجا كه در راه آزادي مبارزه بايد كرد «زن بدون جسم كور و لال است و نمي‌تواند مبارز خوبي باشد». زنان نه تنها بايد از طرح جسم‌شان درنوشتارابايي نداشته باشند بلكه بايد سعي كنند كه نوبت صحبت كردن را هم از مردان بگيرند. سيزو منطق مردان را كه حوزه زنان را قاره‌اي سياه مي‌بينند به باد تمسخر گرفته و جسورانه نه تنها آن را رد نمي‌كند بلكه مي‌گويد: «آري ما سياه هستيم، سياه چون افريقا، اما سياهاني زيبا!» سيزو به آينده بسيار اميدوار و خوشبين است و مي‌گويد تاريخ جديدي در حال آمدن است كه براي مردان چندان خوشایند نيست.

- لوسه ايريگاري

ايريگاري در كتاب تأمل درباره ديگر زن (1974) سعي دارد تا نظام فلسفي جايگزيني براي نظام مرد سالار بيابد كه به نظر او همواره سعي در طرد زنان داشته‌اند. به نظر او در سراسر تاريخ فلسفه غرب، از افلاطون گرفته تا هگل، زنان مطرود و فراموش شده‌اند. او در ارتباط دادن زبان و جنسيت شبيه سيزو و كريستيوا عمل مي‌كند. به علاوه او مروج و طرفدار «ديگر بودگي» تندرو و شهوانيت زنان است كه به نظر او هويت زنانه را به مثابه هويتي متكثر و سيال فاش كرده و پتانسيلي براي بنياد نهادن «ترتيب نمادين» زنانه ارائه مي‌دهد كه منجر به بازنمايي متفاوت زنان مي‌شود. زنان همواره مجبور بوده‌اند كه جنسيت خود را سركوب كنند. اعاده دوباره آنها تأثير آزادي‌ خواهانه ي عميق برجا مي‌گذارد. او با رد نظريه فرويد كه زنان بر اساس نقص‌ها، خود را تعريف مي‌كنند (رشك آلت مردانه) در نقدي بسيار تندروانه اندام زنانگي را بر مردانگي برتري مي‌دهد.

او همچنين تأكيد مي‌كند كه از آنجايي كه زنان از تماس لذت مي‌برند، نوشتار زنان با سيال بودن و تماس مرتبط است و در مقابل تمام مفاهيم تثبيت شده مقاومت كرده و سعي در هم شكستن آنها دارد.

- زنان همجنس‌گرا

مونيك ويتيگ[45][45]، فمينيست همجنس‌گراي فرانسوي، استفاده از اصطلاح زن را رد مي‌كند. چون اين اصطلاح در صورت ساخته شده اجتماعي‌اش، يك زن همجنس‌گرا را در برنمي‌گيرد. وي اصطلاح «زن همجنس‌گرا» را ترجيح مي‌دهد، زيرا گوياي نوعي هويت جنسي استثمار نشده است و به زنان اجازه مي‌دهد نام خود را برگزينند و خود را دوباره تعريف كنند.

از اواسط دهه هفتاد نياز به همجنس‌گرايي سياسي توسط فمينيست‌هاي راديكال مطرح شد كه بر اين اساس «ناهمجنس‌گرايي» به مثابه عرف معمول شاهد ديگري بر استثمار زنان است. به نظر آنان فمينيست‌هاي واقعي همجنس‌گرايان هستند زيرا آنان زنان را به عنوان شريك جنسي خود برمي‌گزينند و از تسلط جنسي مردان، دنيا و ايدئولوژي‌هايشان دوري مي‌گيرند.

منتقدان و نظريه‌پردازان همجنس‌گرايي كه بر نظريه فمينيستي تأثير‌گذار بودند عبارتند از:

- مري دالي[46][46] كه در اثر زن/بوم‌شناسي[47][47] (1978)، با بهره‌گيري از موارد تجاوز جنسي در سراسر تاريخ سيطره جنسي مذكر را ترسيم مي‌كند و به زنان پيشنهاد مي‌كند كه با استفاده از «واژگاني جديد و زن‌ريخت» اسطوره و سخن مذكر را نفي كنند.

- آدرين رايش[48][48]، شاعر و نظريه پرداز، د رمقاله‌اش با عنوان «ناهمجنس‌گرايي اجباري و وجود زنان همجنس‌گرا» (1980) استدلال مي‌كند كه اين قدرت تجاوزگر فرهنگ مردسالار است كه همجنس‌گرايي ذاتي زنان را نابهنجار جلوه مي‌دهد، درحالي كه زنان مي‌توانند با همجنس‌گرايي در «سنت زن شناخته شده به وسيله زن» سهيم شوند.

- زنان سياه پوست و رنگين پوست

به نظر سلدون و ويدسون فمينيست‌هاي سياه پوست ساليان متمادي، دلمشغول مسائل هويتي بوده‌اند كه در آن نژاد و جنسيت نظام‌هاي به هم پيوسته‌اي از استعمارند. نژاد برداشت‌هاي مربوط به جنسيت را از بنياد دگرگون مي‌سازد. لذا «هويت‌هاي چندگانه» فصل مشتركي ميان زنان رنگين پوست و سياه پوست است (Seldon and Widdowson, 1993, 232).

آليس واكر[49][49]، از مطرح‌ترين نظريه‌پردازان فمينيسم زنان سياه پوست، اصطلاح «زن‌گرايي» را به جاي «فمينيسم سياه پوست» به كار مي‌برد و به اين ترتيب سعي دارد كه درك ما را از اصطلاح‌شناسي نژادي، ساخت‌شكني كند. به همين ترتيب تكيه كردن بر سنت‌هاي فرهنگي (داستان‌ها و آوازها) به منظور طرح نوعي «ادبيات‌شناسي» فمينيسم آسيايي و سياه پوست، هم تصورات هنر متعالي غرب را در هم مي‌شكند و هم سخن كاملاً متفاوتي از زنان را به ارمغان مي‌آورد كه فمينيسم غربي نيز مي‌تواند مطالب فراواني از آن بياموزد.

همانطور كه ملاحظه كرديد جنبش فمينيسم همانطور كه ابتدا نيز ذكر شد پر از ضد و نقيض و مجادله است. اين نظريه بر سلسله مخالفت‌هاي خلاق، نقد و ضد نقدها استوار است كه همواره در سيلان‌اند. اين جنبش چالشگر و واژگون‌ساز است. كه به نظر منتقداني چون سلون و ويدسون اين وضعين هم نشانگر پويايي باز و شگفت‌انگيز مكتب‌هاي انتقادي فمينيستي است و هم شاهدي بر فقدان سمت و سويي مشخص.

منابع:

- Bressler, Charles (1994) Literary Criticism, An Introduction to Theory and Practice, New Jersey: Prentice-Hall.

- Breton, Hans (2001) Literary Theory, The Basics. New York Routledge.

- Cixous Hélène (1981) The Laugh of the Medusa. New French Feminism: An Anthology. Eds Marks and de Courtivon. Brigton: Harvester press.

- Eagelton Mary (1991) Feminism Literary Criticism. London: Longman.

- Gamble, Sarah (1981) The Routledge Companion to Feminism and Postfeminism. New York Routledge.

- Green Kith and Lebiham, Jill (1997) Critical Theory and Practice: A Courrsebook. New York Routledge.

- Hamm, Maggie (1989) The Dictionary of Feminist Theory. Hemel HertFordshire: Harvester.

- Seldon, Raman and Widdowson, Peter (1993) A Readers Guide to Contemporary Literary Theory. HertFordshire: Harvester Wheatsheaft.

- Showalter, Elaine (1985) The New Feminism Criticism: Essay on Women, Literature and Theory. New York: Pantheon.

- Thornaham, Sue (1981) Second Wave Feminism: The Routledge Companion to Feminism and Postfeminism. New York Routledge. pp. 29-42.

- Watkins Susan (1985) Twentieth - Counrty Women Novelists. New York. Palgrave.

- مقدادي، بهرام (1378) فرهنگ اصطلاحات نقد ادبي از افلاطون تا عصر حاضر، تهران انتشارات فكر روز.



 

 



[1][1]- Virginia Woolf

[2][2]- A Rooms of Ones Own

[3][3]- Simon de Beauvoir

[4][4]- The Second Sex

[5][5]- The Other

[6][6]- Raman Seldon & Peter Widdowson

[7][7]- Mary Wollstonecraft

[8][8]- William Godwin

[9][9]- A Vindication of the Rights of Woman

[10][10]- Memoir

[11][11]- Doris Lessing

[12][12]- Mary Eagleton

[13][13]- Feminist Literary Criticism

[14][14]- Three Guineas

[15][15]- Nouvelles Feminisms

[16][16]- Questions Feministes

[17][17]- The Room 19

[18][18]- The Golden Notebook

[19][19]- Betty Friedan

[20][20]- The Feminine Mystique

[21][21]- NOW

[22][22]- Juliet Mitchel

[23][23]- Sue Thorham

[24][24]- Kate Millet

[25][25]- Shullamith Fireston

[26][26]- Héléne Cixous

[27][27]- Julia Kristeva

[28][28]- Luce Irigary

[29][29]- Second Stage

[30][30]- Sexual Politics

[31][31]- Radical Feminism and Literature: Rethinking Millets Sexual Politic

[32][32]- The Dialectic of Sex

[33][33]- Penis - envy

[34][34]- Casteration Complex

[35][35]- homes mangues

[36][36]- Phallocentric

[37][37]- Phallus

[38][38]- Mirror Stage

[39][39]- Symbolic Order

[40][40]- Law of the Father

[41][41]- Phallogocentrism

[42][42]- La Révolution du Langage Poétique

[43][43]- Semiotic

[44][44]- The Laugh of the Medusa

[45][45]- Monique Wittig

[46][46]- Mary Dally

[47][47]- Gyn/Ecology

[48][48]- Adrienne Rich

[49][49]- Alice Walker

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 10:59  توسط فرنگیس قادری  | 

HOME
.jpg" border="0">
ABOUT EMAIL کارنامک حآمیم: مشق شعر کلک پیرا: تاملات ف دال درباره ادبیات، هنر، نقد و جهانی که دارد کوچک می شود تصویرسازی، نقاشی، و عکاسی های ف دال THRESHOLD QUARTERLY Venus and Adonis

همه حقوق اين وبلاگ متعلق به ف. دال و کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع ممكن است .

All Rights Reserved 2005-2008 © by Farzaneh Doosti outsider.blogfa.com