جنبش زنان
چكيده
جنبش فمينيسم كه مبارزه خود را از سال 1890 شروع كرد در طول تاريخ خود همواره سعي در بر آشفتن باورهاي پدر سالار و ريشه كن كردن سيطره تبعيض جنسي و كسب حقوق مدني و آزاديهاي اجتماعي براي زنان داشته است . گذار از اين جنبش با موج اول شروع و موج دوم را هم پشت سر نهاده . هرچند در كشورهاي توسعه يافته اين مراحل را طي كرده و رو بسوي افقهاي جديد دارد متاسفانه در كشورهاي درحال توسعه هنوز بسياري از مسائلي كه حتي مربوط به موج اول هستند بحث برانگيز اند و حل نشده باقي مانده است - مانند حضور زنان در استاديومهاي ورزشي در كشور خودمان و يا حق راي و حق رانندگي در برخي كشورهاي عربي - اين مقاله سعي دارد تا سير تحول فمينيسم را از شروع تا كنون بررسي اجمالي نمايد ، در هر مقطع نظريه پردازان تاثير گذار و نظراتشان و تاثيرشان در روند جنبش بررسي خواهد شد .
مقدمه:
با اينكه فمينيسم بعنوان يك جنبش طرفدار حقوق و آزادي زنان از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد ، اما واقعيت اين است كه مبارزه زنان براي بهبود وضيعيتشان به زمانهاي بسيار دورتر برمي گردد .زن درگذشته اصولاً « مرد ناقص » انگاشته ميشد چه تا قبل از قرن هجده اعتقاد بر اين بود كه فقط يك جنس در طبيعت است و آن جنس مرد است . مثلاً بنظر ارسطو زن موجودي است كه فاقد پاره اي از خصوصيات مردانه است . علوم زيست شناسي و بيولوژي هم در خدمت اين اعتقاد گرفته ميشد زيرا در آناتوميهايي كه از انسان تا قبل از قرن هجده در دسترس است ، تفاوت چنداني بين بيولوژي زن و مرد قايل نبودند و حتي اندام زنانه را هم صورت محقر و ضعيف اندام مردانه ميدانستندو زن را « مرد عقيم شده » مي خواندند.اين ناديده انگاشتن زنان بعنوان يك جنس متمايز سرچشمه استثمار آنها بود . اما در قرن هجده با تحولاتي كه در علوم زيست شناختي روي داد اين تفكر نادرست پايان يافت و زن به معناي زيست شناسي از نو متولد و شناخته شد هرچند از آن پس ديدگاه مردان به زنان تا حدودي تغيير كرد اما در عمل تفاوت آشكاري احساس نميشد . ساختار جامعه قبل از صنعتي شدن جوامع هم طوري بود كه زنان چندان به محروميتهايشان آگاه و حساس نبودند ، چون كار و توليد در محيط خانه صورت ميگرفت زنان مستقيماً در فرايند توليد شركت داشتند . با صنعتي شدن جوامع و ظهور كاپيتاليسم محيط كار وخانه از هم جدا شد و در نتيجه نقش مردان در اقتصاد پر رنگ تر شد و زنان در حصار خانه زنداني ماندند، همين موضوع باعث بوجود آمدن اولين نحله هاي جنبش شد در ظهور و گسترش جنبش فمينيسم مكاتب فكري نو همچون روشنگري و جامعه گرايي هم بسيار مؤثر بود سرانجام اساس نقد فمينيستي را ويرجينيا وولف[1][1] در سال 1929 با كتاب اتاقي از آن خود[2][2] پايهگذاري كرد. وولف در اين كتاب اذعان ميكند كه مردان همواره به ديده تحقير به زنان نگريسته و مينگرند واين مردان هستند كه جايگاه زنان راتعريف ميكنند، زيرا كه تمام ساختارهاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ادبي در كنترلشان است. گسترش عقايد فمينيستي به دلايل سالهاي ركود اقتصادي و جنگ جهاني دوم كه توجه بشريت را به مقولات ديگري جلب كردند، به تعويق افتاد. اما سرانجام در سال 1949 سيمون دوبوار[3][3] با چاپ كتاب جنس دوم[4][4] فمينيسم را بار ديگر به جريان انداخت. او معتقد بود جوامع غربي پدرسالارند به اين معنا كه كنترل و اداره آن در دست مردان است. مردان همه معاني از جمله معناي زن را تعريف ميكنند و زن در اين تعريف «آنِ ديگر[5][5]» مرد است ،بنظر او زنان بايد براي كسب رهايي ، هنجارهاي جامعه پدرسالار و اين مفهوم «ديگري» را بر هم بزنند و خود را از نو تعريف كنند.
با آغاز دهه شصت و عطف به فعاليتهاي سياسي و اجتماعي اين دوره، فمينيسم صداهاي نو يافت و به تدريج از صحنه سياست وارد صحنه ادبيات شد. در دهههاي شصت و هفتاد بيشتر منتقدان فمينيست به بررسي و تحليل متون ادبي پايه غرب پرداختند و «ديگري بودن » زن را در ادبيات ثابت كردند. با زايش نظريههاي ادبي نو همچون ساختگرايي، پسا ساختگرايي، ساختار شكني و پسا استعمارگرايي نظريات فمينيستي هم وارد عرصه نويني شد. به گفته سلدون و ويدسون[6][6]، طي دو دهه گذشته، نظريه انتقادي فمينيستي بهترين مصداق تناقض و مجادله بوده است.به نظر آنها اين نظريه بر يك سلسله مخالفتهاي خلاق ، نقدها و ضد نقدها استوار است و همواره در جريان بوده است. از اين رو اين مكتب يك روايت بزرگ نيست، بلكه روايتهاي كوچك متعددي است كه بر زمينهاي از نيازها و عرصههاي مشخص فرهنگي - سياسي استوار شده است (Seldon and Widdowson, 1993, 205). ماركسيست - فمينيست، زنان رنگين پوست، فمينيسم آمريكايي، فمينيسم فرانسوي، نقد فمينيستي روانكاوي، ساختشكني، زنان سياه، فمينيسم همجنسگرا، همگي از اجراي اين نقد هستند. از اين رو نوشتن مقالهاي در مورد آنان بسيار سخت و ناممكن مينمايد. سعي اين مقاله بر آن است تا مروري كلي بر نظريههاي انتقادي فمينيستي معاصر داشته باشد كه با نگاهي اجمالي بر موج اول شروع، و به خلاصهاي از دستاوردهاي بارز موج دوم ختم ميشود.
موج اول
اگرچه معمولاً نقش مري ولستون[7][7] كرفت در پيدايش و ساماندهي فمينيسم ناديده گرفته ميشود، اما به عقيده بسياري از منتقدين، او فمينيسم مدرن را آغاز كرد. او كه همسر ويليام گادوين[8][8]، فيلسوف و نويسنده تأثيرگذار دوران انقلاب فرانسه بود، اولين كسي است كه درباره حقوق زنان كتاب مينويسد. در دفاع از حقوق زنان[9][9] (1792) در فضاي هرج و مرج سياسي و اجتماعي ناشي از انقلاب فرانسه نوشته شد. اگرچه او آنقدر پيش نرفت كه از حق رأي صحبت كند، اما خواستار آموزش بهتر و استقلال مادي براي زنان بود. هدف او بيشتر به تصوير كشيدن زني فعال، هوشمند و تحصيلكرده بود كه وظايف اوليه خود را هم فراموش نكرده است. استقبال فراوان از اين كتاب با چاپ كتابي به نام خاطرات[10][10] توسط شوهرش به پايان رسيد. آگاه شدن خوانندگان از جزئيات بياخلاقي زندگي شخصي او ناخودآگاه بر پذيرش نظراتش تأثير بسيار منفي گذاشت.
موج اول فمينيسم به عنوان يك جنبش متمركز و با اهداف مشخص فمينيستي بين سالهاي 1860 تا 1920 شروع شد. مبارزه جنبش براي كسب برابري سياسي و حقوقي بود كه طيف گستردهاي از مسائل را از حق رأي براي زنان گرفته تا حقوق قانوني زنان متأهل، همچون اصلاح قانون طلاق و قيوميت فرزندان و همچنين مبارزه عليه استانداردهاي دوگانه جنسي يا نگاه متفاوت به رفتارهاي جنسي زن و مرد (براي مثال برخورد با روسپيها) را در برميگرفت.
بيشتر زنان درگير جنبش از طبقه متوسط بودند، اگرچه در اواخر حركت موج اول تقريباً يك چهارم جمعيت را زنان طبقه كارگر تشكيل ميدادند و اين مسئله روي تقاضاهايشان تأثير مستقيم ميگذاشت. مثلاً درصد زنان كارگري كه درگير مبارزه براي كسب حق رأي بودند كمتر بود.
مهمترين نظريهپردازان اين دوره ويرجينيا وولف و سيمون دوبوار بودند، اما نويسندهاي به نام دوريس لسينگ[11][11] را هم نبايد فراموش كرد. مروري اجمالي بر نظرات و تأثيرات هر كدام خواهيم داشت.
1- ويرجينيا وولف
مري ايگلتون[12][12] در كتاب انتقادياش نقد ادبي فمينيسم[13][13] (1991)، وولف را «مادر و بنيانگذار مباحث معاصر فمينيسم» ميخواند. در واقع او كسي است كه بسياري از مباحث فمينيسم را براي اولين بار مطرح كرد. كتاب او اتاقي از آن خود (1929) بدون ترديد يكي از تأثير گذارترين متون فمينيستي نوشته شده در اين قرن است. او در اين كتاب قصد دارد به اين سؤال جواب دهد كه چرا در طول تاريخ تعداد نويسندگان زن به مراتب كمتر از مردان نويسنده است ، عدم موفقيت زنان را در نويسندگي نه به دليل عدم استعداد كافي بلكه ناشي از مشكلات اجتماعي همچون محروميت آنان از مؤسسات آموزشي، وابستگي مادي آنها و نبود حريم خصوصي (عنوان كتاب) ميداند.
او پيشنهاد ميكند كه راه علاج در استقلال مادي زنان و اعطاي حريمي شخصي و خصوصي به آنان است كه در نتيجه زناني كه استعداددارند بتوانند از تمام پتانسيل خود براي نوشتن استفاده كنند. او همچنين توصيه ميكند هر كس قصد نوشتن دارد به جنسيت خود نيز فكر كند. اما در عين حال خود او با ردكردن خودآگاهي فمينيستياش بر آن بود كه با پذيرش «دوجنسيتي» از رويارويي با مؤنث بودگي و مذكر بودگي بگريزد و به توازن برسد كه البته درنهایت شكست خورد.
خود وولف در كتاب سه گيني[14][14] (1938) برچسپ «فمينيست بودن» را انكار ميكنددرعین حال در آن گزارش مفصلي از طرحهاي فمينيستي ارائه مي دهد. از تقاضاهاي مستمري براي زنان و اصلاح قانون طلاق گرفته تا پيشنهاد احداث يك دانشكده و انتشار روزنامه اي براي زنان.
او معتقد بود زنان متفاوت مينويسند، نه به اين دليل كه زن هستند، بلكه به اين دليل كه موقعيت اجتماعي متفاوتي دارند. به نظر او تابوي بيان شور و شوق زنانه مانع از آن ميشود كه زنان درباره تجربيات خود همه حقيقت رابازگو كنند. وولف ايدئولوژي غالب «زن بودگي» را به باد تمسخر ميگيرد؛ ايدئولوژي كه در تصويري ايدهآل از زن «فرشته خانه»، از زنان ميخواست تا فروتن، پاك و مطيع باشند و زناني را كه در تلاش براي شكستن حصار خانه بودند گمراه مي دانست.
2- سيمون دوبوار
دوبوار فمينيست فرانسوي، همسر ژان پل سارتر، بنيانگذار روزنامه اخبار فمينيسم[15][15] و نشريه پرسشهايي درباره فمينيستها[16][16] است. مهمترين اثر دوبوارجنس دوم است . تاريخ انتشار جنس دوم تقريباً بين موج اول و دوم است. اما چون اين اثر به ماترياليسم موج اول ميپردازد، آوردن كتاب در موج اول ترجيح داده ميشود. از طرف ديگر اين كتاب با بازشناسي تفاوت منافع دو جنس و حمله به تبعيض هاي اقتصادي عليه زنان و همچنین تحليل رابطه فمينيسم با نظريههاي مطرح آن زمان (ماركسيسم و روانشناسي) راه را براي موج دوم هموار كرد. جنس دوم بسيار جنجال برانگيز بود و به طرز وحشيانهاي مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدتها در ليست كتابهاي ممنوع بود تا اينكه در سال 1953 كتاب به انگليسي ترجمه و در امريكا و انگليس به چاپ رسيد. اين اثر چه از نظر محتوا و چه از نظر ساختار كتاب بزرگي است. كتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشريح و تحليل پدرسالاري ميپردازد و بخش دوم به بررسي تجارب ويژه زندگي زنان . او بيان ميكند كـــــــه در تـــــــعريف انسان در كتاب مقدس از واژه «مرد»«( Man ) استفاده شده است نه واژه «زن» ( Woman )؛ يعني مرد انسان است و زن «آن ديگر». در جمله مشهورش كه «زن، زن متولد نميشود، تبديل به زن ميشود» تأكيد ميكند كه بيولوژي يا طبيعت زن را خلق نمي كند ، بلكه شرايط اجتماعي حاكم ازاو زن می سازد. به بياني ديگر تعريف زن از تعاريف اجتماعي، تاريخي و فرهنگي زن قابل تفكيك نيست و در يك جامعه پدرسالار چنين تعاريفي، معمولاً زن را در جايگاه «ديگري» نسبت به مرد قرار ميدهند. زن يعني هر آنچه كه مرد نيست. همان طور كه سلدون ويدسون نقل ميكند، دوبوار از قانونگذاران، كشيشان، فلاسفه، نويسندگان و دانشمندان در طول تاريخ انتقاد ميكند که همواره سعي كردهاند نشان دهند منزلت فروتر زن در آسمان مقدر شده و يا سودمند است (Seldon and Widdowson, 1993, 210).
دوبوار تصديق ميكند كه اگر چه گاهي راحتتر است ، كه به رنگ چنين تعاريفي درآمد، حتي ممكن است گاهي ما را راضي و خوشحال هم كند، اما تك تك زنان بايد در مقابل چنين تعاريف پدرسالارانهاي بايستند، چه آزادي مهمتر از هر چيزي است. به نظر او زنان اگر از پيله شيءشدگي بيرون بيايند ميتوانند نظام پدر سالاري را بر هم زنند. سوزان واتكينز يادآوري ميكندكه به نظر دوبوار رابطه زن و مرد بايد از حالت تسلط و برتري درآيد و به جاي آن رابطهاي دوطرفه حاكم شود و زن بايد جايگاه خود را به عنوان «ديگري تحقير شده مرد» بر هم زند (Watkins, 1985, 14).
3- دوريس لسينگ
اگرچه نميتوان او را جزء نظريهپردازان موج اول دانست، اما او نويسندهاي تأثيرگذار بود كه با داستان كوتاهش «اتاق نوزدهم[17][17]» و رمان دفترچه طلايي[18][18] (1962) سهمي را از جنبش زنان اين دوره برعهده گرفت. داستان اتاق نوزدهم او بسيار شبيه اتاقي از آن خود وولف است كه در آن بار ديگر نياز به داشتن حريم خصوصي براي زنان مطرح و تأييد ميشود، كه ريشه بسياري از سرخوردگيها ، عقب ماندگيها و شكستهاي زنان است . داستان درباره زني است که اگر چه در خانواده اي مرفه زندگي ميكند ، ولي نياز شديدي به چند ساعت فارغ بودن از مسائل روزمره در خود ميابد كه درنتيجه يكي از اتاقهاي خانه بزرگ اشرافيشان را به خودش اختصاص ميدهد ولي خيلي زود شوهر و بچه هايش بدون توجه به اين اتاق رفت و آمد مي كند ، درنهایت اوتصميم مي گيرد اتاقي در يكي از هتلهاي شهر اجاره كند تا بتواند آزادانه و باخيال راحت در آن بنشيند و به خویش بیاندیشد، اما خيلي زود از طرف شوهر و اطرافيانش به خيانت متهم مي شود .
موج دوم
بتي فريدان[19][19] در كتاب راز زنانگي اش [20][20] مينويسد: «واقعيت اين است كه براي زناني كه بعد از 1960 متولد ميشوند فمينيسم يك تاريخ مرده است؛ چون فمينيسم به مثابه جنبشي حياتي در امريكا با به دست آمدن آخرين حق (حق رأي) به پايان رسيد». اين به آن معناست كه فمينيسم نوين موج دوم وارد مرحلهاي كاملاً متفاوت با فمينيسم قديم موج اول است. از تفاوتهاي اساسي دو موج اين است كه موج اول به دنبال کسب حقوق برابر بود، ولي هدف اصلي فمينيسم موج دوم آزادي زنان است و ديگر اينكه فمينيسم قديم فردي و اصلاحطلب است، درحالي كه فمينيسم جديد جمعي ، طرفدار آزادي زنان ، راديكال و انقلابي است. به علاوه موج دوم برخلاف موج اول حركتي كاملاً آشكار، خودآگاه و فعال است.
فريدان در سال 1966، سازمان ملي زنان[21][21] را در آمريكا بنيان نهاد كه در آن خواستار آزادي و برابري حقوق شهروندي و ايجاد فرصت برابر براي زنان جهت شركت در تمام تحولات جامعه آن دوره امريكا بود. در دسامبر 1968، سازمان اولين كار بزرگ، مهم و تأثيرگذار خود را انجام داد و آن راهپيمايي و اعتراض عليه فستيوال زيبايي (مسابقات انتخاب ملكه زيبايي) بود. به نظر برپاكنندگان اين اعتراض، اين نوع فستيوالها صرفاً نقشي كه اجتماع براي بازي كردن به زنان ميدهد را بزرگنمايي ميكردندو آنان را موجوداتي منفعل، زيبا، ظريف و بيگانه از علم و سياست نشان ميدادند.
در بريتانيا شرايط به وجود آمدن موج دوم تاحدودي متفاوت بود. سال 1960 شاهد ظهور گروههاي كسب حقوق برابر بود، با اين تفاوت كه در اينجا بيشتر زنان درگير از طبقه كارگر بودند (به ويژه كارگران كارخانههاي ريسندگي) كه در سال 1968 براي دستمزد برابر با مردان اعتصاب كردند. تا قبل از اين، مبارزه براي حضور در جامعه و كار بود. بعد از تحقق اين هدف و مشغول شدن زنان در كار و توليد ،كارفرمايان با بيعدالتي به ساعات مساوي كار زنان و مردان، دستمزد متفاوتي ميدادند (دستمزد زنان به مراتب كمتر بود).
با همه اين تفاوت وقتي در سال 1970 اولين كنفرانس ملي آزادي زنان در آكسفورد برپا شد. ژوليت ميچل[22][22]، از فعالان موج دوم فمينيسم در بريتانيا، اعلام كرد كه چون هر دو فمينيسم امريكايي و بريتانيايي يك هدف داردند پس يك جنبش هستند. اين كنفرانس با بيانيهاي كه در آن به دستمزد برابر، فرصت و امكان تحصيل برابر و آزادي سقط جنين تأكيد شده بود پايان يافت.
به نظر سو ترنهام[23][23]، در امريكا نبايد نقش زنان سياه پوست را در پيشبرد جنبش آزادي زنان ناديده گرفت، هر چند آنان خود را از اين جنبش جدا ميكردند و معتقد بودند تا زماني كه زنان سفيد پوست موضع ضد نژادپرستي اتخاذ نكنند، هيچ چيز مشتركي با آنان ندارند. اما در بريتانيا تفاوتهاي اندكي كه وجود داشت بيشتر از آنكه ناشي از تفاوت نژادي باشد، معلول تفاوت طبقاتي بود. چون همان طور كه گفتيم پايهگذاران اين جنبش، زنان كارگر بودند، هرچند به تدريج زنان ديگر طبقات نيز به آنان پيوستند (Thorham, 1981, 31).
جايگاه زنان همجنسگرا هم در اين دوره مشكل آفرين بود. آنها موضعي همچون زنان سياه داشتند. به نظر همجنسگرايان راديكال، يك زن همجنسگرا مطابق اميال دروني خود رفتار ميكند و الگوها و هنجارهاي جامعه را ناديده ميگيرد ، پس نتيجه ميگرفتند كه آزادي زنان مترادف با همجنسگرايي است. هرچند اين نتيجهگيري را برخي از منتقدان فمينيست به راحتي رد ميكردند، اما به هرحال مسئله آنها موضوعي ساده نبودكه بتوان به سادگي از آن گذشت .
نظريهپردازان مطرح اين دوره غير از بتي فريدان، كيت ميلت[24][24]، شولاميت فايرستون [25][25] فمينيستهاي ساختار شكني همچون هلن سيزو[26][26]، ژوليل كريستوا[27][27] و لوسه ايريگاري[28][28] را هم در بر ميگيرد هستند، كه به ترتيب به شرح خلاصهاي از فعاليتها و نظرات هر كدام ميپردازيم و در انتها به دو جريان معاصر ، زنان همجنس گرا و زنان رنگين پوست اشاره مختصري خواهيم كرد كه حذف آنان از فمينيسم موجود غير ممكن بنظر ميرسد .
1- بتي فريدان
فريدان يكي از پيشگامان موج دوم است كه خواستار دگرگوني اساسي تصوير زنان در جامعه است، به طوري كه راه براي تكامل فرديت و نبوغ زنان هموار شود. كتاب راز زنانگي كه در سال 1963 چاپ شد، نتيجه تحليل پرسشنامههايي است كه او پانزده سال بعد از فارغالتحصيلي بين همكلاسيهاي دانشكدهاش پخش كرده بود. اين تحليل شاهدي بر ناكاميهاي زنان طبقه متوسط امريكا بود.
او نام كتابش را راز زنانگي گذاشت زيرا به نظر او بالاترين ارزش براي زنان، تكامل زنانگيشان است. زنانگيي كه آنقدر مرموز و نزديك به خلقت و نقطهآغازين است كه علم قادر به درك آن نيست. به نظر او ريشه مشكلات زنان، تا به حال اين بوده كه آنان همواره به جاي اينكه وجود خود را دريابند به مردان حسادت ورزيده و به دنبال همرنگ شدن با آنان بودهاند كه نتيجه آن انفعال جنسي و تسلط مردان بوده است. او معتقد بود براي كسب آزادي ، زنان بايد خود را با ساختارها و فعاليتهاي آن زمان امريكا همسو كنند، زيرا از آنجا كه جامعه امريكايي وقت در راه تحقق آزاديهاي فردي گام برميداشت، زنان ميتوانستند با وارد شدن به اين صحنه به حقوق خود دست يابند .
او نيز همچون دوبوار تمايل داشت كه خود زنان را براي عقبماندگيشان سرزنش كند. اما در كتاب بعدياش مرحله دوم[29][29] (1949) نه تنها راديكال نيست بلكه به سختي از كانون خانواده و تلاش براي حفظ آن حمايت ميكند.
2- كيت ميلت
برخلاف فريدان ميلت از نسل فمينيستهاي راديكال بود. اثر مهم او سياستشناسي جنسي[30][30] (1970) كار نظري عظيمي بود و در زمان خود بسيار بحثانگيز شد. به گفته بعضي منتقدين معروفترين و تأثيرگذارترين اثر اين دوره است. سلدون ويدسون در تشريح عقايد او ذكر ميكنندكه به باور ميلت القاي ايدئولوژيك به اندازه نابرابري اقتصادي علت اعمال ستم بر زنان است (Seldon and Widdowson, 1993, 214).
مهمترين تأثير كتاب او رايج كردن دو عبارت «سياستشناسي جنسي» و «پدرسالاري» است. او معناي پدرسالاري را از معنا و مفهوم اوليهاش، فرمانروايي يك مذكر بزرگتر در خانواده، به ستم نهادينه شده مردان عليه زنان بسط داد. به نظر او پديده «پدرسالاري» نيازمند يك بازنگري اساسي، همچون يك نهاد سياسي است. ميلت همچون علماي علوم اجتماعي ميان «جنس» و «جنسيت» تمايز قائل است. «جنس» مفهومي زيستشناختي و بيولوژيكي است درحاليكه «جنسيت» مفهومي اجتماعي و روانشناختي دارد. به نظر او صفات مردانه و زنانه كاملاً قراردادي هستند، مثلاً مردان در جايي ميتوانند صلح دوست و زنان جنگ طلب باشند.
او نيز همچون دوبوار معتقد بود كه زنان ، ايدئولوژي زنانگي و موقعيت پستتر خود را دروني كردهاندوعمل كردن بر اساس اين نقشها در رابطه نابرابر سلطهگر و زير سلطه همان چيزي است كه ميلت آن را«سياستشناسي جنسي» مينامد. او با ديدي كاملاً متفاوت به بازبيني متون ادبي ميپردازد و شيوههاي شكلگيري ارزشها و قراردادهاي ادبي توسط مردان را زير سؤال ميبرد. به نظر او ،نويسندگان مرد در روايتها وماجراجوييها همواره هدفي مردانه دارند و مخاطبان خود را طوري خطاب ميكنند كه گويي همه آنها مردند. براي خواننده مؤنث اين احتمال وجود دارد كه ناخودآگاه در اين تعيين جايگاه پدرسالارانه شركت كند. جنسيت خود را فراموش و همچون يك مرد به قرائت متن بپردازد،ميليت مخالف سرسخت فرويد و عقايدش بود،زيرا فرويد را سركرده پدر سالاري و عقايدش را تصديق و تحكيم آن ميدانست . اما او مخالفان بسياري داشت ، مثلا كورا كاپلان در نقدي از كار ميلت «فمينيسم تندرو ادبيات: بازانديشي درباره سياستشناسي جنسي ميلت[31][31]» (1979) برداشت يك جانبه ميلت از فرويد را كاملاً اشتباه و سياستشناسي جنسياش را سادهانگارانه ميداند (Seldon and Widdowson, 1993, 216).
سو ترنهام ، ميلت را می ستایدكه برخلاف فريدان و دوبوار زنان را به علت نقش منفعلانه، زياد سرزنش نميكند. به نظر ميلت موافقت ظاهري زنان را ميتوان در موقعيتشان به مثابه «يك طبقه وابسته» توجيه كرد. آنان همچون ديگر افرادي كه در چنين طبقاتي باشند (مثل بردهها) بقايشان را در گرو بقاي اربابانشان مي دانند (Thorham, 1981, 37) از اين رو او خيلي واقعگرايانه ميپذيرد كه اميد براي كسب راهحلهاي راديكال ازادي براي طبقات تحت سلطه ، بعيد به نظر ميرسد، تاحدي كه حتي جرأت فكر كردن به آن را ندارد. تنها كاري كه ميتوان كرد برانگيختن آگاهي و خودشناسي فردي است و او براي كسب چنين خودشناسي تلاش ميكرد.
3- شولاميت فايرستون
فايرستون در كتاب ديالكتيك جنسي[32][32] (1970) بر اين باور است كه سلطه مذكر قديميترين و سختترين سلطه در تاريخ سلطهگري است. به نظر او اين سلطه ناشي از تفاوت بيولوژيك است كه منجر به تقسيم جنسي ميشود. او كه از پايهگذاران فمينيسم ماركسيستي است بر آن بود كه تحليل ماركسيسم از طبقه را به تاريخ استثمار اقتصادي زنان بسط دهد.
او و ديگر ماركسيست - فمينيستها استدلال اوليه وولف، كه شرايط حاكم بر توليد آثار ادبي براي مردان و زنان به لحاظ مادي متفاوت است، تحسين ميكنند. فايرستون براي كسب آزادي زنان مدل ماركسيت را ميپذيرد كه بر اساس آن آزادي زنان مستلزم «شورش طبقات پايين (در اينجا زنان) و در اختيار گرفتن كنترل توليد» است. تصويري كه او از يوتوپياي فمينيستي ارائه ميدهد، كاملاً نوو راديكال است. در اين يوتوپياي فمينيستي تكنولوژي توليد ، شكاف جنسي را كه نتيجه تفاوت بيولوژيكي است از بين ميبرد، كه خود منجر به سقوط تمام ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي همچون خانواده، ازدواج و مفهوم مادري ميشود، كه اين موارد به نظر او از عوامل تثبيت و تقويت شكاف جنسي هستند. اما ماركسيسم - فمينيسم هم اكنون دوران اوج خود را پشت سر نهاده است.
4- فمينيسم فرانسوي يا ساختارشكني (كريستيوا، سيزو و ايريگاري)
معمولاً اين گروه فمينيستها را فمينيستهاي فرانسوي ميخوانند، هر چند اين نام گذاري خود داراي مشكلاتي است كه عبارت فمينيسم ساختارشكن را ارجحيت ميبخشد. هيچ كدام از اين سه نفر اصالتاً فرانسوي نيستند؛ كريستوا متولد بلغارستان، سيزو متولد الجزاير و ايريگاري بلژيكي است. موضع مشترك هر سه نفر اعتقاد به عدم ثبات مفاهيمي چون مليت، جنسيت و هويت است.
فمينيسم فرانسوي در حال و هواي سياسي بعد از شورش دانشجويي ظهور كرد. شورش دانشجويي پاريس در ماه مي 1968 كه تا مرز واژگوني حكومت پيش رفت و منجر به سرخوردگي دانشجويان دختر شد كه همچنان خود را در اجراي خدمات سنتي به همقطاران پسر مييافتند. در تابستان 1968 اولين گروههاي زنان پايهگذاري شدند و حركت خود را صراحتاً از گروههاي اصلاح طلب ديگر جدا كردند.
از همان ابتدا فمينيسم فرانسوي از امريكايي، از آن جهت متفاوت بود كه از نظريههاي روانشناختي (به ويژه نظريه لاكان) به مثابه يك ابزار توضيح و تبيين استفاده ميكردند. آنان دريافت دوبوار از زن به مثابه «آن ديگر» مرد را دنبال كردند و به دنبال كشف راههايي بودند كه در آن زبان و فرهنگ ، تفاوت جنسي را ميسازد. زبان كانون توجه اين نظريهپردازان بود. سلدون و ويدسون زبان را از دو جنبه براي آنان حايز اهميت ميبينند. اول به مثابه قلمرويي كه در آن اين قبيل كليشهها ساخته ميشود و دوم با استفاده از همين ابزار ميتوان يك ادبيات رهاييبخش خلق كرد كه زبان آن «مشخصاً زنانه» باشد (Seldon and Widdowson, 1993, 222).
همان طور كه گفتم آنان عميقاً تحت تأثير روانكاوي لاكان بودند، به ويژه كار مجدد لاكان روي نظريات فرويد. به اين ترتيب بر دشمني ميان فمينيستها و فرويد غلبه كردند. فرويد معتقد بود كه دختر بچه با ديدن اندام مردانه، مؤنث بودن خود را درك ميكند زيرا فاقد آلت مردانه است. وي خود را به گونهاي منفي تعريف كرده و دچار «رشك آلت مردانه[33][33]» ميشود. رشك آلت مردانه در زنان عمومي و عامل «عقده اختگي[34][34]» آنهاست. اين امر باعث ميشود كه آنها خود را نه يك جنس مثبت و مستقل بلكه «انسان ناقص[35][35]» بدانند. ارنست جونز اولين كسي بود كه نظريات فرويد را «مذكر سالار[36][36]» ناميد. اما خوانش لاكان از اين مسئله متفاوت است. به نظر او «آلت مردانه[37][37]» يا «نرينگي» مورد نظر فرويد واقعيتي زيستشناختي نيست بلكه مفهومي نمادين است. او كه در نظرياتش از زبانشناختي ساختگرا بهره ميبرد برخلاف فرويد كه معتقد بود ناخودآگاه غريزي و آشفته است، بر اين باور بود كه ناخودآگاه منظم و شكليافته است و زبان ساختار آن را شكل ميدهد.
به نظر او ناخودآگاه همزمان با يادگيري زبان كسب ميشود. لاكان دومین مرحله تكامل كودك را «مرحله آيينه[38][38]» ميداند. تا قبل از اين مرحله كودك مفهوم و تصويري از خود در ذهن ندارد، اما در اين مرحله با ديدن تصوير خود در آيينه نوعي هويت تخيلي كسب ميكند. پس از آن كودك وارد عرصه نمادين زبان «ترتيب نمادين[39][39]» ميشود. در اين مرحله او در حال يادگيري زبان است. زبان از طريق تقابلهاي دوگانه آموخته ميشود (همچون مرد/زن يا سفيد/سياه). در اين تقابلها مفاهيم مفاهيم مردانه همواره بر زنانه برتري دارند (در دوتاييها همواره كلمه اول هستند). لاكان اين برتري را «قانون پدر[40][40]» ناميد كه نشانه مورد علاقه آن آلت مردانه است. به نظر لاكان اين جايگاه پدر در مقام قانونگذار ناشي از كاركرد توليد مثلي برتر او نيست بلكه صرفاً يكي از پيامدهاي نظام زباني است.
غير از لاكان نظرات دريدا نيز بسيار تأثيرگذار بود. دريدا كه معتقد بود معنا دست نيافتني است و نميتوان معناي يك كلمه را به طور قطع تعيين كرد و به اين نتيجه رسيد كه تقابلهاي دوگانه ماهيتاً ثابت و پايدار نيستند، زيرا مواقعي پيش ميآيد كه خود تقابلها، سلسله مراتب خود را به هم ميزنند. همچنين دريدا معتقد بود كه سركوب زنان از طريق سخن اعمال ميشود. از اين رو سخن را «مذكر- كلام محور[41][41]» ناميد.
به روشهاي مختلف كريستيوا، سيزو و ايريگاري به دنبال ساخت يك هويت، زبان و نوشتار زنانه يودند كه «ترتيب نمادين» و «قانون پدر» را ساختشكني كند.
- ژوليا كريستوا
مهمترين اثر كريستيوا انقلاب در زبان شعري[42][42] (1974) است. در اين اثر او به بررسي فرآيندي ميپردازد كه به موجب آن آنچه به سامان و به لحاظ عقلاني پذيرفته شده است، همواره در معرض تهديد «ناهمگوني» و «غير عقلاني» بودن قرار دارد. سلدون و ويدسون نظرات او را در بخش نظرهاي پسا ساختارگرايي ميآورند ، به نظر كريستيوا انسانها از آغاز فضايي هستند كه كششهاي جسمي و رواني به گونهاي موزون در آنها جاريست. اين جريان كششها، به تدريج با قيود خانواده و جامعه (آموزههاي دوران طفوليت، هويت جنسي، تفكيك حريمهاي عمومي خصوصي و نظاير آنها) تنظيم ميشود. د ر اولين مرحله ، مرحله ایمایی[43][43] که همان مرحله تخیلی لاکان است ، جريان كششها حول مادر متمركز است و اجازه نميدهد شخصيت به قاعدهاي شكل گيرد. در اين مرحله صرفاً حدود تقريبي اجزاي بدن و رابطه آنها با هم مشخص ميشود. يك جريان نامنظم از جنبشها، حركات، صداها، وزن و ريتمهاي پيش از باز شدن زبان شالوده مصالح ايمايي را تشكيل ميدهد كه در زير كنش زباني كمال يافته بزرگسالان برجا ميماند.
كريستيوا مرحله بعد را «قلمرو نمادين» ميخواند که افراد را در جايگاه خود قرار ميدهد و اين امكان را فراهم ميكند كه هويت داشته باشد. از اين رو امكان دگرگوني اجتماعي ريشه اي به از هم گسيختن سخنهاي اقتدارگرايانه وابسته است. واین کار در زبانهایی مثل زبان دیوانه ها ، بیماران روانی و زبان شعرا که منطق معمول را نادیده می گیرند امکان پذیر است ازاین رو کریستیوا مسحور زبان شعری است .آنچه را كه نظريه ناخودآگاه در جستجوي آن است، زبان شعري در چارچوب نظام اجتماعي و عليه آن اجرا ميكند.
كريستوا ميان ستمي كه بر زنان و ديگر گروههاي حاشيهاي يا استثمار شده ميرود، تفاوتي قائل نيست و معتقد است جنبش فمينيستي بايد «شكلي از آنارشيسم» را ابداع كند كه با سخن پيشرو تطابق داشته باشد. تنها آنارشيسم به سيطره مذكر - كلام محوري پايان ميدهد.
- هلن سيزو
سيزو نويسندهاي خلاق است كه از بازنمايي مثبت زنانگي در قالب سخني كه آن را «نوشتار زنانه» ميداند، دفاع ميكند. او در رسالهاش «خنده مدوسا[44][44]» از زنان ميخواهد كه تن خود را در متن نوشتارشان بگذارند.
او به سنت مذكر سالاري كه صداي زنان را سركوب ميكند، حمله كرده و مي گويد: «شرمآور است كه ما را از جسم خود دور نگه داشتهاند و به ما ياد مي دهند كه آن را ناديده بگيريم.» او زنان را به نوشتن فراميخواند، نوشتني كه همچون جسمشان از آن دور نگه داشته شده اند . «خودت را بنويس، تن تو بايد شنيده شود، فقط در اين صورت است كه منابع لايزال ناخودآگاه فوران ميكند. من سرشارم از اميال تازهاي كه آفريدهام ... بارها احساس كردهام، چنان سرشار از نورم كه ميتوانم بشكفم - شكفتن به صورتهاي بسيار زيباتر از آنچه در قابها جاي ميگيرند».
به نظر سيزو با سانسور جسم، نفس و گفتار هم سانسور ميشود. از آنجا كه در راه آزادي مبارزه بايد كرد «زن بدون جسم كور و لال است و نميتواند مبارز خوبي باشد». زنان نه تنها بايد از طرح جسمشان درنوشتارابايي نداشته باشند بلكه بايد سعي كنند كه نوبت صحبت كردن را هم از مردان بگيرند. سيزو منطق مردان را كه حوزه زنان را قارهاي سياه ميبينند به باد تمسخر گرفته و جسورانه نه تنها آن را رد نميكند بلكه ميگويد: «آري ما سياه هستيم، سياه چون افريقا، اما سياهاني زيبا!» سيزو به آينده بسيار اميدوار و خوشبين است و ميگويد تاريخ جديدي در حال آمدن است كه براي مردان چندان خوشایند نيست.
- لوسه ايريگاري
ايريگاري در كتاب تأمل درباره ديگر زن (1974) سعي دارد تا نظام فلسفي جايگزيني براي نظام مرد سالار بيابد كه به نظر او همواره سعي در طرد زنان داشتهاند. به نظر او در سراسر تاريخ فلسفه غرب، از افلاطون گرفته تا هگل، زنان مطرود و فراموش شدهاند. او در ارتباط دادن زبان و جنسيت شبيه سيزو و كريستيوا عمل ميكند. به علاوه او مروج و طرفدار «ديگر بودگي» تندرو و شهوانيت زنان است كه به نظر او هويت زنانه را به مثابه هويتي متكثر و سيال فاش كرده و پتانسيلي براي بنياد نهادن «ترتيب نمادين» زنانه ارائه ميدهد كه منجر به بازنمايي متفاوت زنان ميشود. زنان همواره مجبور بودهاند كه جنسيت خود را سركوب كنند. اعاده دوباره آنها تأثير آزادي خواهانه ي عميق برجا ميگذارد. او با رد نظريه فرويد كه زنان بر اساس نقصها، خود را تعريف ميكنند (رشك آلت مردانه) در نقدي بسيار تندروانه اندام زنانگي را بر مردانگي برتري ميدهد.
او همچنين تأكيد ميكند كه از آنجايي كه زنان از تماس لذت ميبرند، نوشتار زنان با سيال بودن و تماس مرتبط است و در مقابل تمام مفاهيم تثبيت شده مقاومت كرده و سعي در هم شكستن آنها دارد.
- زنان همجنسگرا
مونيك ويتيگ[45][45]، فمينيست همجنسگراي فرانسوي، استفاده از اصطلاح زن را رد ميكند. چون اين اصطلاح در صورت ساخته شده اجتماعياش، يك زن همجنسگرا را در برنميگيرد. وي اصطلاح «زن همجنسگرا» را ترجيح ميدهد، زيرا گوياي نوعي هويت جنسي استثمار نشده است و به زنان اجازه ميدهد نام خود را برگزينند و خود را دوباره تعريف كنند.
از اواسط دهه هفتاد نياز به همجنسگرايي سياسي توسط فمينيستهاي راديكال مطرح شد كه بر اين اساس «ناهمجنسگرايي» به مثابه عرف معمول شاهد ديگري بر استثمار زنان است. به نظر آنان فمينيستهاي واقعي همجنسگرايان هستند زيرا آنان زنان را به عنوان شريك جنسي خود برميگزينند و از تسلط جنسي مردان، دنيا و ايدئولوژيهايشان دوري ميگيرند.
منتقدان و نظريهپردازان همجنسگرايي كه بر نظريه فمينيستي تأثيرگذار بودند عبارتند از:
- مري دالي[46][46] كه در اثر زن/بومشناسي[47][47] (1978)، با بهرهگيري از موارد تجاوز جنسي در سراسر تاريخ سيطره جنسي مذكر را ترسيم ميكند و به زنان پيشنهاد ميكند كه با استفاده از «واژگاني جديد و زنريخت» اسطوره و سخن مذكر را نفي كنند.
- آدرين رايش[48][48]، شاعر و نظريه پرداز، د رمقالهاش با عنوان «ناهمجنسگرايي اجباري و وجود زنان همجنسگرا» (1980) استدلال ميكند كه اين قدرت تجاوزگر فرهنگ مردسالار است كه همجنسگرايي ذاتي زنان را نابهنجار جلوه ميدهد، درحالي كه زنان ميتوانند با همجنسگرايي در «سنت زن شناخته شده به وسيله زن» سهيم شوند.
- زنان سياه پوست و رنگين پوست
به نظر سلدون و ويدسون فمينيستهاي سياه پوست ساليان متمادي، دلمشغول مسائل هويتي بودهاند كه در آن نژاد و جنسيت نظامهاي به هم پيوستهاي از استعمارند. نژاد برداشتهاي مربوط به جنسيت را از بنياد دگرگون ميسازد. لذا «هويتهاي چندگانه» فصل مشتركي ميان زنان رنگين پوست و سياه پوست است (Seldon and Widdowson, 1993, 232).
آليس واكر[49][49]، از مطرحترين نظريهپردازان فمينيسم زنان سياه پوست، اصطلاح «زنگرايي» را به جاي «فمينيسم سياه پوست» به كار ميبرد و به اين ترتيب سعي دارد كه درك ما را از اصطلاحشناسي نژادي، ساختشكني كند. به همين ترتيب تكيه كردن بر سنتهاي فرهنگي (داستانها و آوازها) به منظور طرح نوعي «ادبياتشناسي» فمينيسم آسيايي و سياه پوست، هم تصورات هنر متعالي غرب را در هم ميشكند و هم سخن كاملاً متفاوتي از زنان را به ارمغان ميآورد كه فمينيسم غربي نيز ميتواند مطالب فراواني از آن بياموزد.
همانطور كه ملاحظه كرديد جنبش فمينيسم همانطور كه ابتدا نيز ذكر شد پر از ضد و نقيض و مجادله است. اين نظريه بر سلسله مخالفتهاي خلاق، نقد و ضد نقدها استوار است كه همواره در سيلاناند. اين جنبش چالشگر و واژگونساز است. كه به نظر منتقداني چون سلون و ويدسون اين وضعين هم نشانگر پويايي باز و شگفتانگيز مكتبهاي انتقادي فمينيستي است و هم شاهدي بر فقدان سمت و سويي مشخص.
منابع:
- Bressler, Charles (1994) Literary Criticism, An Introduction to Theory and Practice, New Jersey: Prentice-Hall.
- Breton, Hans (2001) Literary Theory, The Basics. New York Routledge.
- Cixous Hélène (1981) The Laugh of the Medusa. New French Feminism: An Anthology. Eds Marks and de Courtivon. Brigton: Harvester press.
- Eagelton Mary (1991) Feminism Literary Criticism. London: Longman.
- Gamble, Sarah (1981) The Routledge Companion to Feminism and Postfeminism. New York Routledge.
- Green Kith and Lebiham, Jill (1997) Critical Theory and Practice: A Courrsebook. New York Routledge.
- Hamm, Maggie (1989) The Dictionary of Feminist Theory. Hemel HertFordshire: Harvester.
- Seldon, Raman and Widdowson, Peter (1993) A Readers Guide to Contemporary Literary Theory. HertFordshire: Harvester Wheatsheaft.
- Showalter, Elaine (1985) The New Feminism Criticism: Essay on Women, Literature and Theory. New York: Pantheon.
- Thornaham, Sue (1981) Second Wave Feminism: The Routledge Companion to Feminism and Postfeminism. New York Routledge. pp. 29-42.
- Watkins Susan (1985) Twentieth - Counrty Women Novelists. New York. Palgrave.
- مقدادي، بهرام (1378) فرهنگ اصطلاحات نقد ادبي از افلاطون تا عصر حاضر، تهران انتشارات فكر روز.
[2][2]- A Rooms of Ones Own
[3][3]- Simon de Beauvoir
[6][6]- Raman Seldon & Peter Widdowson
[7][7]- Mary Wollstonecraft
[9][9]- A Vindication of the Rights of Woman
[13][13]- Feminist Literary Criticism
[15][15]- Nouvelles Feminisms
[16][16]- Questions Feministes
[18][18]- The Golden Notebook
[20][20]- The Feminine Mystique
[25][25]- Shullamith Fireston
[30][30]- Sexual Politics
[31][31]- Radical Feminism and Literature: Rethinking Millets Sexual Politic
[32][32]- The Dialectic of Sex
[34][34]- Casteration Complex
[40][40]- Law of the Father
[41][41]- Phallogocentrism
[42][42]- La Révolution du Langage Poétique
[44][44]- The Laugh of the Medusa
ادامه مطلب